تبلیغات
بصیر شدن
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
به بهانۀ دیدار حضرت امام خامنه ای با دانشجویان در بیت رهبری
سه شنبه 12 مرداد 1389

بسم ربّ الشّهداء والصّدّیقین

 

پیش نوشت:

این نوای وبلاگ رو گوش کنید. من که اون سالها نبودم. ولی با این حال می رم تو حال و هوای همون سالها. خیلی خاطره انگیزه. فقط حواستون باشه قسمت آخر این سرود، به جای رهبر ما خمینی ... بشنوید رهبر ما خامنه ای ...!

 

ماه مبارک رمضان نزدیک است و مقام معظّم رهبری، حضرت امام خامنه ای(مدّظله العالی) طبق معمول هر سال دیداری با شاعران و دانشجویان و خانواده های شهدا و ایثارگران و ... خواهند داشت. به این بهانه و همینطور به خاطر اینکه شدیداً دلم برای «آقا» تنگ شده، در این پست، خاطره ای از این دیدارها تعریف می کنم.

 

سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت؛

 

سال هشتاد و هفت سال پرباری برای من بود. درست است که اردیبهشت ماه آن سال قرار بود بروم عمرۀ دانشجویی و با وجود اینکه ثبت نام کردم و فقط منتظر بودم روز موعود فرا برسد و پرواز کنم به سمت سرزمین نور، امّا آنقدر بی لیاقت بودم و شایستگی چنین سفری را نداشتم که قسمت نشد بروم. نمی دانم. هر چه بود حکمت خدا بود. خودش بهتر می داند چه چیز برای بنده اش خوب و چه چیز بد است! من هم راضی ام به رضای خدا. این از ماه های اوّل سال. امّا اسفند ماه خدا خواست و رفتم اردوی مناطق جنگی جنوب که از این به بعد سعی می کنم از آن سفر پربرکت هم مطالبی بنویسم. ولی بین این دو اتّفاق مهم در ماههای اوّل و آخر سال یه اتّفاق مهمّ دیگر هم افتاد. جایی رفتم که خیلی ها آرزو دارند که آنجا بروند... هر موقع اسمش می آید و هر موقع می خواهم این خاطره را تعریف کنم، چهارستون بدنم می لرزد و اشک از چشمانم جاری می شود و حالم دگرگون می شود. دلتنگی این مکان مقدّس دارد دیوانه ام می کند. می خواهم بگویم دعا کنید دوباره قسمتم شود، ولی می بینم آنقدر همه دوست دارند آنجا بروند که اگه قرار باشد دعا کنید، دعا می کنید که قسمت خودتان بشود! من که چیزی ندارم. ولی حاضرم تمام هستی ام را بدم تا فقط یک بار دیگر آن شب آفتابی برایم تکرار شود. اگر بگویند برای تکرار آن شب باید جانت را بدهی با کمال میل این کار را می کنم. بیت رهبری رفته ها می دانند من چه می گویم.

تازه شاید یک سال بیشتر نبود که به من می گفتند دانشجو. چند روزی مانده بود به ماه مبارک رمضان. یک روز یک آن دلم شکست. گفتم خدایا، تو که می دانی چقدر دوست دارم رخ ماه مولایم را ببینم. کاش منم نخبه بودم و ...!!!

ماه مبارک رمضان فرا رسید و هر شب که دیدار امام خامنه ای با قشر خاصّی(خانواده های شهدا و ایثارگران و شاعران و ...) را نشان می داد، با حسرت خاصّی نگاه می کردم. تا اینکه یک شب برادرم که خودش قبلاً رفته بود بیت رهبری، به خانه آمد و به من خبر داد که توانسته یک کارت برایم جور کند! من از خوشحالی می خواستم فریاد بزنم و تمام عالم را خبر کنم که فردا من می خواهم به زیارت علمدار انقلاب بروم...

آن شب را فقط خدا می داند من چطوری به صبح رساندم. لحظه ای پلک روی هم نگذاشتم. لحظه ها به شدّت کند می گذشت. ناگهان گریه ام گرفت. به یاد خورشید عالمتاب آسمان امامت افتادم و انتظار طاقت فرسا و دوری از یار...

آن شب با هر سختی گذشت و صبح شد و خورشید به دلم تابید! بعد از اذان ظهر آماده شدم که به سمت تهران، انتهای خیابان فلسطین، میعادگاه عاشقان پرچمدار انقلاب اسلامی حرکت کنم. در طول راه چند بار از خوشحالی نزدیک بود گریه ام بگیرد که به سختی جلوی خودم را گرفتم.

بالاخره رسیدم. باورم نمی شد. به خانمی که جلوی در ورودی ایستاده بود و کارتها را کنترل می کرد گفتم: «خانوم، خواهش می کنم یه دونه محکم بزنید تو گوشم تا مطمئن بشم که خواب نیستم. نمی خوام اگه خوابم، بعد از دیدن جمال دلربای آقا بفهمم و حسرت بخورم.» آن خانم هم خندید و لطف کرد و صورتم را نوازش کرد. ولی جای نوازشش کمی درد گرفت! آن سیلی برای من خیلی شیرین و دلچسب بود. ولی صحنه ای دیدم که قلبم آتش گرفت. خانمهایی را دیدم که کنار در ورودی حیاط نشستند و گریه و التماس می کنند که اجازه بدهند آنها هم وارد منزل نور شوند. امّا...

وقتی وارد بیت رهبری شدم، چنان حال خوشی بهم دست داده بود که انگار گرد خانۀ خدا طواف می کنم. می گویم، فقط بیت رهبری رفته ها می دانند من چه می گویم.

وقتی رفتم داخل، هنوز خیلی شلوع نشده بود و من رفتم صف دوم و کنار آن قسمتی که خانمها و آقایان از هم جدا می شوند نشستم! فاصله ام با جایگاه شاید دو یا سه متر بیشتر نبود(همیشه تو تخمین زدن ضعیف بودم!) احساس می کردم قلبم از حرکت ایستاده. شاید هم آنقدر تند می زد که داشت از سینه ام  بیرون می زد. نمی دانم.

لحظه ها به کندی می گذشتند. بالاخره لحظۀ ورود «آقا» فرا رسید. هر بار که پرده کنار می رفت، از جا بلند می شدیم و با دیدن شخصی غیر از رهبر با قیافۀ در هم رفته ای سر جایمان می نشستیم! طاقت همه مان دیگر تمام شد و کاسۀ صبرمان لبریز شد. همگی از جا بلند شدیم و فریاد می زدیم:«ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.» ستونی که کنار من بود، از صدای فریاد منتظران به لرزه در آمد. این را با استفاده از صنعت اغراق نمی گویم. واقعاً همینطور شد.

ناگهان... (یا فاطمۀ زهرا(سلام الله علیها)، یاریم کن بتوانم بنویسم. نفسم بند آمد) شاید همیشه از تلویزیون دیده باشید که وقتی آقا از پشت پرده بیرون می آیند، نور خاصّی در چهرۀ مبارکشان تابیده می شود و صحنه را به صورت اسلوموشن نشان می دهند. آنهایی که تا حالا بیت رهبری نرفتند یا ایشان را از نزدیک زیارت نکردند، شاید فکر کنند تصویربردار و ... افکت دادند و روی حالت اسلوموشن پخش می کنند. امّا خدا شاهد است که اینطور نیست. همۀ این اتّفاقها که می گویم خیلی آرام اتّفاق افتاد.

ناگهان زمان متوقّف شد. پرده خیلی آرااااااام کنار رفت. صحنه ای را که می دیدم باور نمی کردم. چهرۀ پاک و نورانی رهبر مسلمین جهان، تمام چشمانم را پر کرد. لحظه ای احساس کردم که چهرۀ مولایم را تار می بینم.

«ای چشمان من، می دانم تو هم ذوق زده شدی و خوشحالی. امّا از تو خواهش می کنم. تو را به آفریننده ات قسم می دهم تحمّل کنی و اشک نریزی. آفتاب روشنی بخشی طلوع کرده، الآن چه وقت بارانی شدن است؟! بگذار جمال دلربای نایب مهدی موعود را ببینم» امّا اصلاً گوشش بدهکار حرف من نبود. کار خودش را می کرد. همۀ حضّار که به پایان لحظات سخت و طاقت فرسای انتظار رسیده بودند، با چشمان گریان و صدای لرزان شعار می دادند:«ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند... خونی که در رگ ماست، هدیۀ به رهبر ماست... دست خدا بر سر ماست، خامنه ای رهبر ماست... وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد، ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد ... و ...» و امّا آخرین شعار این بود:«حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست...» و فرزند زهرا با شنیدن نام مبارک حضرت امام حسین، چهرۀ پرنورشان تغییر کرد و دگرگون شدن حالشان کاملاً واضح بود و با همان حال سینه می زدند. با اشارۀ ایشان نشستیم. عاشقان مولا شروع کردند به خواندن شعری. یک بیتش را خانمها می خواندند و بیت بعدی را آقایان. وقتی خانمها می خواندند، «آقا» به سمت ما و وقتی آقایان می خواندند، ایشان به سمت آنها می نگریستند. یک بار که روی مبارک ایشان کاملاً به سمت آقایان بود و به سمت ما دید نداشتند(حتماً در تلویزیون دیدید جایگاهی که آقا  در آنجا می نشینند، رو به روی آقایان است. در آن لحظه ایشان رویشان کلّاً به سمت راست بود و به خانمها دید نداشتند) من و دختر خانمی که کنار من نشسته بود، دستمان را بلند کردیم و آرام تکان دادیم. در آن جمع(خانمها و آقایان) فقط و فقط دستان ما بالا بود که... که آقا روی مبارکشان را به سمت ما چرخاندند و برایمان دست تکان دادند! اینجا را دیگر تعریف نمی کنم چه به سر ما دو نفر آمد. خودتان را جای ما بگذارید و حال ما را تصوّر کنید.

وقتی فضا آرام شد، دانشجویان به ترتیب آمدند و نطق کردند. امّا از همه جالبتر کاری بود که شخصی به اسم آقای دهنوی(اگر اشتباه نکنم مسئول بسیج دانشجویی بودند. یادم نیست) انجام دادند که البتّه با این کار حرص حضّار درآمد و ... بله دیگه! فیلم این قسمت را برای دانلود می گذارم که خودتان ببینید!

یکی از دیگر از نطقهای جالب مربوط به خانمی بود که خیلی رک و راست و بدون تعارف از بعضی دستگاهها انتقاد کردند که با عکس العمل عجیبی از سوی جمعی مواجه شدند. امّا رهبر عزیزمان که اتّفاقاً از این برخوردهای صریح بیشتر استقبال می کنند، این خانم را مورد تفقّد قرار دادند و از ایشان به خاطر صراحتشان تشکّر و ابراز خوشحالی کردند. در پایان شخصی از میان جمع تقاضا کرد که آقا به ایشان اجازه سخنرانی بدهند! امّا پدر مهربانمان با لبخندی پاسخی دادند که در همین فیلمی که برای دانلود گذاشتم مشاهده خواهید کرد! و بعد، از این بابت خیلی ابراز ناراحتی و عذرخواهی کردند و گفتند(نقل به مضمون می کنم. چون کلمه به کلمۀ آن سخنان دلنشین در خاطرم نمانده):«دوست ندارم شما فرزندانم را ناراحت کنم. امّا شما هم وقت را در نظر بگیرید.» سپس باز هم عذرخواهی کردند.(اینها نشان از روابط گرم و صمیمانه ای است که بین رهبر یک امّت با فرزندانش جاری است)

بالاخره نوبت به امام خامنه ای رسید و ایشان پدرانه با ما سخن گفتند و ما را راهنمایی کردند.(چقدر دلم برایش تنگ شده. برای صدای دلنشین و رخ ماهش دلتنگم.)

یکی از ویژگی های بارز مولا این است که ایشان به راحتی با هر قشری مثل خودشان برخورد می کند. در جمع دانشجویان، مثل یک پدر مهربان و دلسوز سخن می گویند. البتّه با ایشان مثل خود جوانان برخورد می کنند و شوخی می کنند و صمیمی برخورد می کنند. در جمع شاعران، یک شاعر توانا می شوند. در جمع عوام طوری سخن می گویند که قابل فهم همگان باشد و ... خلاصه در هر جمعی خودشان را به آن جمع نزدیک می کنند. این ویژگی فوق العاده عالی به جرأت می توانم بگویم مختصّ ایشان است. شخص دیگری نمیشناسم که اینگونه باشد. فقط امام اینگونه بودند و اکنون هم ایشان. البتّه آقای دکتر احمدی نژاد هم همینطور هستند. در جمع بچّه ها بچّه می شوند و در جمع دانشجویان، جوان و ... ولی نه در حدّ رهبر.

بگذریم. بعد از پایان سخنان گهربار رهبر، آماده شدیم برای اقامۀ نماز مغرب و عشاء به امامت ولی امر مسلمین، حضرت آیت الله العظمی، امام خامنه ای. این دلچسب ترین نمازی بود که در تمام عمرم خواندم. بعد از نماز به سمت سفره برای صرف افطار رفتیم. ما مجبور بودیم از وسط آقایان عبور کنیم و به طبقۀ بالا برویم. از سر سفره ای داشتیم عبور می کردیم که دیدیم آن سر سفره امام خامنه ای نشسته اند و به ما نگاه می کنند. هر کس به آن نقطه می رسید پاهایش قفل می شدند و توان حرکت از دست می دادند. هرکس به آنجا می رسید، پس از لحظه ای مکث با این جملۀ انتظامات رو به رو می شد:«خواهرم، پشت سرتو ببین چه ترافیکی درست شده. رد شید لطفاً!» امّا کی گوشش بدهکار این حرف بود؟! نمونه ش خود من...! لحظه ای که من در آن نقطه ایستاده بودم، از این حرکت(توقّف ما خانمها و حرص خوردن انتظامات) لبخندی روی لبان مولا نشست. همین برای من کافی بود. من هم لبخندی زدم و رد شدم.

بعد از صرف افطار به سمت منزل حرکت کردم. ولی باز هم جلوی در صحنه ای دیدم که خیلی ناراحتم کرد. خانمهایی را دیدم که جلوی در نشسته بودند و با حسرت به ما نگاه می کردند و اشک می ریختند. نه فقط جلوی درب ورودی خانمها، که همین قصّه جلوی درب ورودی آقایان هم در جریان بود. داشتم می آمدم که ناگهان شنیدم آقایی به دوستش می گفت:«کاش برادرتو می آوردی».

ـ کارت نداشتم.

ـ تو می آوردی، کارتش با من.

ـ چطوری؟

ـ ببین، من الآن شیش تا کارت اضافه دارم!

بعد فهمیدم فقط این آقا نبودند که احتکار کردند! خیلی حرصم درآمد. از شدّت عصبانیت کارد به من می زدند، خونم در نمی آمد. به یاد آن خانمها و آقایانی افتادم که در حسرت دیدار «آقا» جلوی در نشسته بودند و گریه می کردند. بگذریم.

وقتی به خانه برگشتم، داشتم دیوانه می شدم. آرزو می کردم کاش آن شب تمام شدنی نبود. هنوز ساعتی نگذشته، امّا چقدر دلتنگ مولایم هستم...

حالا هم همان احساس را دارم. با یادآوری این خاطرات، خیلی دلتنگ آقا شدم. یعنی می شود روزی برسد که...

*****خالی نباشد جای این نوشتۀ زیبای سیّد شهیدانِ اهلِ قلم، شهید سیّد مرتضی آوینی:

عزیزِ ما، ای وصیّ امام عشق!

آنان كه معنای «ولایت» را نمی‌دانند، در كار ما سخت درمانده‌اند؛ امّا شما خوب می‌دانید كه سرچشمۀ این تسلیم و اطاعت در كجاست.

خودتان خوب می‌دانید كه چقدر شما را دوست می‌داریم و چقدر دلمان می‌خواست آن روز كه به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم.

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست.

سر ما و قدمتان كه وصیّ امام عشق هستید و نایب امام زمان(ع)*****

 

کاش انتظار دیدار منجی موعود، حضرت مهدی(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) هم به زودی به پایان برسد. ولی ترسم از آن است که آن روز من نباشم.

الّلهمّ عجّل لولیّک الفرج.

برای تعجیل در فرج امام زمان و سلامتی رهبر عزیزمان امام خامنه ای صلوات.

 

آلبوم تصاویر دیدار دانشجویان با رهبر در سال 87

دانلود فیلم حاشیه هایی از این دیدار

 

پس نوشت:

به تازگی در بخشهای خبری، بخش جدیدی اضافه شده به اسم «صرفاً جهت اطّلاع» که ظاهراً قراره اخباری پخش بشه که یا خودشون کمی نمک دارن یا عوامل تهیّۀ این اخبار لطف می کنند و کمی نمک طعام بهش اضافه می کنند.

امّا دیشب در این بخش از اخبار، خبری پخش شد که به نظر من نباید در این بخش پخش می شد و اون خبری نبود جز عروسی یه عروس و داماد فلسطینی که گزارشگر محترم با این جملات این خبرو خوند:

از قدیم گفتن یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به دیگرون! هر کی بخشهای خبری مارو نگاه کنه فکر می کنه خوراک مردم غزه چیزی جز توپ و تانک و خرابی نیست. امّا ببینید عروسی یه عروس و داماد فلسطینی رو که روی بیل بولدوزر!

بولدوزر این روزها در فلسطین شده غولی که خونه هارو می بلعه و فکر می کنم اگه بچّه ای در فلسطین کار بدی بکنه و مامان و باباش بخوان دعواش کنن، می گن اگه حرف گوش ندی می گم بولدوزر بیاد و بخوردت! حالا چی شد که ماشین عروس یه عروس و داماد فلسطینی شد بولدوزر و عروس و داماد عزیز روی بیل اون نشستن و داماد می رقصید و بشکن می زد؟! فکر می کنید این دو نوگل تازه شکفته(!) با این کارشون چه پیامی برای رژیم صهیونیستی داشتن؟

به نظر شما حقّش نبود این خبر رو جدّی می گرفتند و یه گزارش بهتر و همراه با مصاحبه با این عروس و داماد تهیّه می کردند؟!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 07:04 ب.ظ | نظرات()
چه کسی جنگ طلب است؟
دوشنبه 11 مرداد 1389

سی سال قبل:

بعد از سالهای طولانی مبارزه و تحمّل بدترین و مخوف ترین شکنجه ها، بالاخره انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. چه خونها که در این راه ریخته نشد و چه خون دلها که خورده نشد...! امّا همه هنوز مست پیروزی انقلاب بودند که خبر دادند عراق قصد حمله به ایران را دارد. امّا وقتی بنی صدر(لعنت الله علیه) رییس جمهور باشد، نباید انتظار داشت گوش شنوایی هم وجود داشته باشد.

سر انجام بتول خانوم تنها کاری که توانست بکند، سهمیه بندی کردن سلاحهای جنگی بود!! و البتّه خدمات

 زیادی کردند، ولی نه به مردم شریف و مبارزان ایران که به دشمنان آنها خدمت کردند.

رژیم بعث روز به روز حمله اش را شدیدتر می کرد و مردم بی دفاع، کودکان و زنان بی پناه مثل گل پرپر می شدند و جناب رئیس جمهور خائن دست روی دست گذاشته بود. نظامیان بعثی وقاحت و بی شرمی را تا حدّی رساندند که ...(بعضی از جنایات این حرامیان آنقدر وحشتناک است که غیر قابل گفتن است. بروید از آنها که بودند و دیدند بپرسید) و حتّی به ناموس ایران تجاوز می کردند(پس بی خود نبود که شیخ بی سواد، به شما که عرض کنم، پایش را به جبهه نگذاشت!) و صدّام خبیث و دیوانه، اعلام کرده بود قصد دارد سه روزه تهران را فتح کند!(زرشک!) و آنقدر وحشی شده بودند که به روح الله اهانت کردند و حرمت حریم مقدّس ولایت را نگه نداشتند.

در این شرایط، نه، بدتر از این شرایط بود که جوانان غیرتمند ایران زمین که مادرانشان با عشق به امام حسین(علیه السّلام) به آنها شیر داده بودند و زیر بیرق علمدار کربلا، حضرت ابوالفضل العبّاس(علیه السّلام) پرورش یافته بودند، خونشان به جوش آمد و به حمایت از ولی فقیه و طبق امر ایشان و دفاع از میهن اسلامی، میز و نیمکت های مدرسه و دانشگاه را رها کردند، از خوشی ها و رفاه گذشتند و وارد جبهۀ نبرد حق علیه باطل شدند. اینها فرزندان همان کسانی بودند که قبل از انقلاب، سخت ترین شکنجه ها و بدترین شرایط زندانهای ساواک را تحمّل کرده بودند تا انقلاب اسلامی پیروز شود. اینها با نان حلال بزرگ شده بودند و بی غیرتی در وجود آنها جایی نداشت. چه می گویم؟ اینها فرزندان شهدای کربلا بودند. پس جان عزیزشان را به خطر انداختند تا دیگر هموطنان در آسایش باشند و سایۀ نایب امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) بر سرمان مستدام باشد. امّا...

امّا عدّه ای اندک از فرزندان جنایتکاران کربلا که بصیرت و شعورشان در حدّ جلبک بود، به این دلاوران که برای دفاع از سرزمین اسلامی از خودشان گذشتند و به جبهه ها رفتند، گفتند:«جنگ طلب» و هر گاه داستان شهادت شهیدی نقل می شد، می گفتند:«طرف عقلش کم بود. می خواست نره جبهه!»

یک سال قبل تا اکنون:

دورۀ دهم انتخابات ریاست جمهوری در پیش بود. مثل همیشه چشم تمام دنیا و رسانه های بیگانه به این سرزمین آسمانی بود تا ببینند این مردم چه می کنند؟ امّا این انتخابات رنگ و بوی دیگری داشت. از همان اوّل می شد بوی توطئه و فتنه را استشمام کرد. اوج این قضیه زمانی بود که رنگ سبز به بازی گرفته شد و آقای مهندس چیز را غدّۀ سرطانی و شیطان بزرگ و بعد از آن ممّد خالی بند و جناب اباشکم تفاله های این جناب حمایت کردند...

بالاخره روز 22 خرداد فرارسید. روز موعود که قرار بود بار دیگر چشم تمام دنیا کور شود. با همۀ توطئه ها و کارشکنی ها و موش دوانی های اپوزیسیون های بی عقل، باز هم ملّت قدرتمند و بصیر ایران به یمن رهبری مولای عزیزمان، امام خامنه ای و طبق امر ایشان خالق حماسه ای عظیم شدند. حماسه ای که در تاریخ انقلاب اسلامی ثبت شد و هیچ چیز خللی به آن وارد نمی کند. حضور 85 درصدی مردم در انتخابات ریاست جمهوری، پاسخ کوبنده و محکمی بود به دشمنی ها و شیطنت های شیطان بزرگ، آمریکا. امّا عدّه ای در داخل کشور که بچّه های همین شیطان لعینِ رجیم بودند، شکست پدرشان را نتوانستند تحمّل کنند و قصد کردند به پدر ملعونشان کمک کنند و ضربۀ مهلکی به انقلاب اسلامی بزنند. پس حمله را شروع کردند و به رسم پدران و مادران منافقشان در سال 60 به خیابانها ریختند و به مردمی که تنها گناهشان عشق به نایب خورشید و جانشین روح الله بود حمله کردند و تعدادی از سربازان مخلص نایب بقیّةالله را به شهادت رساندند و خواستند تلافی کینه هایی که از امام خمینی(رحمة الله علیه) بر دل ناپاکشان دارند بر سر امام خامنه ای(مدّظلّه العالی) درآورند. غافل از اینکه این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. کسی پای آرای ملّت ایستاده و از مردمش حمایت می کند که محافظش خداست و دستش در دستان عمویش ابوالفضل علمدار است.

فتنه گران خداجو! که گستاخی را به حدّی رساندند که حتّی حرمت روز عاشورا را هم نگه نداشتند، دیدند با وجود چنین رهبر مقتدری نمی توانند کاری از پیش ببرند، به شخص ایشان حمله کردند و تیرهایشان مولا را نشانه گرفت. باز هم غافل از اینکه همانطور که جوشن کبیر از مولا علیمحافظت کرد، از سیّد علی هم محافظت می کند.

امّا سربازان حضرت ماه نتوانستند ساکت بنشینند. نتوانستند در مقابل هجمه های دشمن آرام بگیرند. پس باز هم برای دفاع از حریم ولایت به پا خواستند و جلوی فتنه گران و اربابانشان قد علم کردند. در زمان هشت سال دفاع مقدّس، سربازان شیطان و تاریکی به سربازان نور که برای دفاع از حریم روشنایی و ولایت و میهن اسلامی به جبهه های نبرد رفته بودند گفتند:«جنگ طلب».

اکنون بیست و دو سال تمام از پیروزی در هشت سال دفاع مقدّس می گذرد و این بار در هشت ماه دفاع مقدّس فرزندان سربازان شیطان به تبعیت از پدران و مادران ناپاکشان به فرزندان سربازان نور که باز هم برای دفاع از حریم نور و روشنایی و ولایت قد علم کرده اند، می گویند:«جنگ طلب».

درسته، ما جنگ طلبیم. ما خواهان مبارزه با تاریکی و ظلمات هستیم. ما خواهان مبارزه و جنگ با دشمنان رهبرمان هستیم. رهبر ما، عشق ما و ناموس ماست. به هیچ خبیث و بدطینتی اجازه نمی دهیم دلش را بشکند. ما خواهان جنگ هستیم چون تمام جنگهای دنیا به اسم صلح اتّفاق افتاده است. ما خواهان جنگیم چون این صلح است که باعث کشته شدن میلیونها انسان بی گناه در سرتاسر جهان شده است. تا وقتی صلح نابودگر است، ما خواهان جنگیم.

امّا من می خواهم بگویم ای سربازان شیطان، اگر به ما اینگونه می گویید تا روحیه مان را تضعیف کنید، بدانید ما هم به تبعیّت از پدران دلاور و مادران صبورمان همچنان محکم ایستاده ایم و حتّی محکمتر و استوارتر از آنها از مولایمان دفاع می کنیم و هیچ چیز در سدّ آهنین ما تأثیری ندارد و خللی وارد می کند. چون ما سربازان نور، سربازان ظهور هستیم و دیگر اجازه نمی دهیم با تکرار قصّۀ پر غصّۀ جام زهر، قلب پاک مولایمان به درد آید و ظهور به تأخیر افتد.

ای سربازان تاریکی، این شمایید که نابود می شوید. با وجود قائم آل محمّد و نایبش و سربازان این دو، با وجود خورشید و ماه و ستارگان آسمان انقلاب، ظلمت و تاریکی از بین رفتنی ست.

 

برای سلامتی حضرت مهدی موعود(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) و تعجیل در فرج ایشان و سلامتی نایب بر حقّش، حضرت امام خامنه ای(مدّظلّه العالی) صلوات.

 

پی نوشت:

 

می دونید که اوباما با شعار تغییر کاندیدای ریاست جمهوری شد. یکی از شعارهای اوباما موقع انتخابات ریاست جمهوری آمریکا خروج کامل نظامیان آمریکایی از عراق بود. امّا حالا که خرش از پل گذشته، شعارشو تغییر داده و گفته که نصف نظامیان آمریکایی از عراق خارج می شن!

بعد از اینکه این خبرو شنیدم با خودم گفتم: خودمونیم، خدارو شکر کروبی رئیس جمهور نشدا. اونم شعارش تغییر بود دیگه. اگه رئیس جمهور می شد هر روز شعارش تغییر می کرد. امروز می گفت به هر ایرانی هفتاد هزار تومن می دم. فرداش شعارش تغییر می کرد و می گفت نه، نصفش. به هر ایرانی سی و پنج هزار تومن می دم!!!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 12:21 ب.ظ | نظرات()
نامه ای به خورشید
سه شنبه 5 مرداد 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

 

*الّلهمّ عجّل لولیّک الفرج

الّلهمّ کن لولیّک الحجّة ابن الحسن. صلواتک علیه و علی آبائه. فی هذه السّاعة و فی کلّ ساعة. ولیّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عینا. حتّی تسکنه ارضک طوعا. و تمتّعه فیها طویلا.*

السّلام علیک یا حجّةابن الحسن العسکری. سلام بر تو ای ذخیرۀ خدا بر روی زمین، ای خورشید عالمتاب.

مولا جان، آقای ندیده ام، هزاران سال است چشمان نسل آدم و نسل غیبت انس عجیبی گرفته با اشک در غیبت تو.

هزاران سال است پرندگان به انتظار تو نغمه سر می دهند. نغمه هاشان حکایت از سوز دل و غم جدایی دارد.

هزاران سال است ای قائم آل محمّد گیاهان در دل خاک انتظار می کشند و سرانجام برای ظهورت قیام می کنند. امّا وقتی می بینند هنوز نیامدی از غصّه پژمرده می شوند.

هزاران سال است تمام هستی و تمام کائنات در غیبت تو بی تابند و قرار از دلشان رفته.

هزاران سال است هر روز صبح خورشید به عشق تو طلوع می کنید. خورشیدی که گرما و نورش را وامدار نور جمال و قلب گرم و پر مهر توست.

هزاران سال است ماه و ستارگان شب را به انتظار تو به صبح می رسانند. امّا هنگام طلوع فجر وقتی می بینند هنوز نیامدی از غصّه دلشان می گیرد و بی تاب می شوند.

هزاران سال است...

و هزاران سال است که انسانها انتظار تو را می کشند و در این انتظار شیرین و امیدبخش ولی سخت و طولانی، قرار ندارند و بی تاب شده اند، ای منجی آخرالزّمان، ای مهدی.

هزاران سال است هر هفته که تمام می شود و تو نمی آیی، بغضی سنگین گلویمان را می فشارد. بغضی که با گریه رفع نمی شود و که فقط با آمدن تو تبدیل به خنده می گردد.

با شروع هر هفته روزها را می شماریم تا زودتر جمعه بیاید، تا شاید این جمعۀ آخِر باشد، تا شاید تو بیایی... امّا هر بار با تمام شدن هفته و غروب جمعه دلتنگی عجیبی وجودمان را فرا می گیرد.

مولای خوبیها، سالیان سال است هر گاه دلمان گرفت گفتند غصّه نخور، آقا می آید: گفتند با ظلم و ستم مبارزه کنید و حکومت طاغوت را سرنگون کنید، آقا می آید. با ظلم مبارزه کردیم و بت را شکستیم، امّا تو نیامدی.

گفتند حکومت اسلامی تأسیس کنید، آقا می آید. حکومتی بر مبنای قوانین و احکام اسلامی تأسیس کردیم. امّا تو نیامدی.

گفتند این مملکت، مملکت امام زمان است. اجازه ندهید حتّی یک وجب از آن دست دشمن بیفتد. هزاران هزار شهید و جانباز تقدیمت کردیم، امّا اجازه ندادیم حتّی یک بند انگشت از خاک پاک میهنمان دست دشمن بیفتد، امّا تو باز هم نیامدی...

خلاصه هر کار گفتند انجام بدهید تا آقا بیاید، انجام دادیم و تو نیامدی. همیشه و همه جا حضور داشتی و داری امّا ظهور نداری. ای پارۀ تن زهرا، جان مادرت ظهور کن.

مولای من، ما در حدّ توانمان هر کار که برای آمدنت لازم بود انجام دادیم و انجام می دهیم. بت را شکستیم، حکومتی بر پایۀ قوانیناسلامی تأسیس کردیم و از وطنمان در برابر هجوم دشمن متجاوز دفاع کردیم و ... انجام بیش از این از توان ما خارج است. شکستن بتگر و تأسیس حکومتی کاملاً اسلامی از عهدۀ ما به تنهایی خارج است. ای مولای من، ما دشمن بعثی را بیرون راندیم و اجازه ندادیم ذرّه ای از خاکمان را به دست آورد، امّا هنوز جنگ تمام نشده بود که ... که عدّه ای منفعت طلبِ ترسو که خودشان خسته شده بودند، این خستگی را به اسم رزمنده ها در جام زهر به امام ما و نایب برحقّت دادند و دل خانواده های شهدا را خون کردند...

شاید بعد از پیروزی در جنگ، علّت نیامدنت همین باشد. امّا ای خورشید تابان من، سالها از آن حادثۀ تلخ می گذرد و ما به جبران آن محکم تر ایستاده ایم تا هیچ سگ ترسویی نتواند بار دیگر داستان جام زهر را تکرار کند.

ما ایستاده ایم... در مقابل هر ظلم و ستمی ایستاده ایم. در مقابل هر پلیدی و تاریکی و ناپاکی ایستاده ایم و فقط به عشق تو، به انتظار تو ایستاده ایم. آری، سالیان طولانی است که ما به انتظار تو ایستاده ایم. امّا ای مولای من، یک سال است که انتظار ما رنگ و بوی دیگری گرفته.

یک سال است برای آمدنت نه روزشماری که ثانیه شماری می کنیم.

یک سال از آن نمازجمعۀ تاریخی می گذرد. با خود فکر می کردم ما هر گاه دلمان برای تو تنگ می شود، جمال دلربای نایبت را می نگریم و درددل با او می کنیم. نایب و علمدارت هر گاه دلتنگ می شود چه می کند؟! ما امّا می دانیم ماه نورش را از خورشید می گیرد و می دانیم ماه با خورشید دیدار دارد و در این بیست و یک سال، از غصّه ها و دلتنگی هایش برای خورشید بسیار گفته و بسیار شنیده و بسیار کمک گرفته. امّا ای خورشید عالمتاب، این دوری و این انتظار طولانی با ماه عزیز ما چه کرد که در آن نماز جمعه، جان عزیزش را ناقابل و جسم کاملش را ناقص خواند و در حالی که خود آبروی همۀ مسلمین است و به اسلام آبرو داد، آبرویش را اندک تصوّر کرد؟ می دانم با این کلمات دل تو هم به درد آمد و برای دلِ شکسته اش دلت شکست و گریستی. ملائکه با به دنیا آمدن هر یک از معصومین از خوشحالی جشن گرفتند و با شهادت هر معصوم عرش به لرزه افتاد و ملائکه با دلی شکسته گریستند. آری، من می خواهم بگویم با انتخاب سلالۀ پاک حضرت زهرا(سلام الله علیها)، سیّد علی خامنه ای به عنوان رهبری، بار دیگر ملائکه جشن گرفتند و در آن نماز جمعه با شنیدن آن کلمات از ماه روشنی بخش شبهای تاریک غیبت، عرش به لرزه افتاد و ملائکه با دلی خونبار گریستند. امّا چه شد که گفتن راز دل ماه به خورشید، این بار نه در خلوت که در حضور میلیونها ستاره انجام شد؟

آقای ندیده ام، ای خورشید روشنی بخش که در نبودنت ماه را نایبت قرار دادی تا با نور گرفتن از تو شبهای تاریک و تار غیبت را روشن کند، همان سگهای کثیفی که به امام امّت جام زهر دادند، و همان حرامیان که بیست و دو سال پیش در چنین روزی(5/5/67) فتنه کردند، بار دیگر خواستند داستان فتنه و جام زهر را برای حضرت ماه تکرار کنند. این بار امّا تیرشان به سنگ خورد. چون هم حضرت ماه زیر بار هیچ ظلم و تحمیلی نمی رود و هم ستاره هایش به این وحشیها اجازۀ چنین جسارتی نخواهند داد. ماه ما زیر بار جام زهر و نامۀ سرگشادۀ رأس فتنه نرفت چون تنها نیست، چون ستاره ها را دارد، چون همیشه که بنا نیست صلح حسنی انجام شود، این بار ما قیام حسینی کردیم و تا علم علمدار کربلا در دست علمدار توست، به این قیام ادامه خواهیم داد تا روز پیوند خورشید و ماه.

ای تنها ذخیرۀ خاندان امامت، خواصّ بی بصیرت در این جنگ چشمان ناپاکشان روی حقایق بسته بود و دچار آلزایمر حادّی شدند و ندیدند و فراموش کردند «دست قدرت خدا» را. همان که خرّمشهر را آزاد کرد، همان که اجازه نداد میهن ذرّه ای از خاک ما دست دشمن بیفتد و از میهن ما محافظت کرده و می کند و حال همان دست قدرت خدا فتنه گران را نابود کرد. اینها چشمشان را بستند و ندیدند و فقط یک نفر به وضوح دید و آن همان سیّد خراسانی بود.

ای مولای ما، تفاله هایی از سپاه یزید و از توله های عمر سعد و خاندان آن حرامزاده که هر گاه بهشان گفتیم بالای چشمتان ابروست، عکسشان با امام را چماق کردند و بر سر نسل بسیجیان خامنه ای کوبیدند، شدند عروسک خیمه شب بازی غدّۀ سرطانی و شیطان بزرگ و آشوب کردند در عاشورا و تعدادی از عاشقان و شیفتگان شما و پاسداران حریم ولایت را به شهادت رساندند و آنقدر باورشان شده بود بی شمارند که از تعداد بی شمار بسیجیان خامنه ای و عاشقانت و باتومشان غافل شدند و ناغافل این باتوم ها بر سرشان کوبیده شد. آنها خودشان با دست خودشان تیشه به ریشۀ خودشان زدند. غرض اینکه ای مولای من، خیالت راحت باشد. ما آن بی سر و پاهایی که قصد آزار و اذیت نایبت را داشتند به خاک ذلّت کشاندیم و تا نابودی کامل آنها و طلوع تو ای خورشید مهربان من، دست از این مبارزه برنخواهیم داشت و قول می دهیم وقت ظهورت هر آن کس که قصد تکفیر و آزارت را داشت، ریشه اش را بسوزانیم و از صحنۀ روزگار محوش کنیم. طوری که انگار هرگز زاده نشده. ما نه شکممان گنده است و نه آقازاده هستیم و نه سوار بر شتر و نه عالم و نه ... که نگران باشیم با آمدنت منافعمان به خطر افتد. نه ما هیچ کس نیستیم جز ستاره هایی گرد ماه که برای طلوع خورشید، با شب ظلمانی می جنگیم و برای تعجیل در ظهورت دعا می کنیم.

ای سیّد ما، ای مولای ما، تنها از تو یک چیز می خواهم. اینکه از خدا بخواه تا زمان ظهورت که خیلی نزدیک است از ماه مهربان و مقتدر ما در برابر هر گزندی محافظت کند و اجازه ندهد هیچ بنی شیطانی دل پر سکینه اش را به درد آورد.

مولای خوبیها، ای مهدی جان، بیا که قرار از دل رفت.

ای خورشید فروزان ما، به این کسوف پایان بده و بتاب بر ما و اجازه بده با نور و گرمای وجودت دلمان آرام گیرد.

بیا ای عشق عالمتاب، که ما تنهای تنهاییم.

 

ابوالفضل علمدار، خامنه ای نگهدار. چرا که او اجازه نداد علمت بر زمین افتد و آن را برافراشته نگه داشت تا زمانی که به دست قائم آل محمّد بسپارد.

 

میلاد یگانه منجی عالم بشریت، بهانۀ ادامۀ حیات، حضرت مهدی موعود(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) بر شما منتظران ولایی مبارک باد.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 11:19 ب.ظ | نظرات()
دیدید غلط کردید بی شمارید...؟!
پنجشنبه 31 تیر 1389

پیش نوشت:

اگر اشتباه نکنم، یک هفته بعد از سالگرد ارتحال حضرت امام(رحمه الله) بود که متن زیر را نوشتم. ولی آن موقع چون نه وبلاگ داشتم و نه وقت ساخت وبلاگ، ماند. الآن دیدم حالا که وبلاگ را ساختم، بهتر است تا کپک نزده بگذارمش. خیلی وقت بود دستی به قلم نبرده بودم. خوشگل نوشتن را کمی فراموش کردم. ان شاءالله راه می افتم. آن وقت یه کفش جقجقه ای می خرم!!!

 

 

دیدید غلط کردید بی شمارید...؟!

 

بیست و یک سال تمام از رهبری مولای عزیزمان، امام خامنه ای می گذرد و هنوز سربازانش او را رها نکرده اند و مطیع امر رهبرند. بس که مولای ما دلبر است و مقتدر. بیست و یک سال تمام است صبح که از خواب بیدار می شویم، به عکسش که در قاب عکس قلبمان است نگاه می کنیم و بعد از عرض ارادت خدمت بقیة الله(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف)، به نایب بقیّةالله سلام و صبح به خیر می گوییم و تجدید بیعت می کنیم و در طول روز سعی می کنیم کاری را انجام دهیم که از ما راضی و خشنود باشند و رهبرمان به داشتن چنین سربازانی افتخار کنند. در پایان روز باز هم در برابرش با احترام می ایستیم و از ایشان می خواهیم در نماز شبشان ما را هم دعا کنند...

درست بیست و یک سال است کارمان همین است. بیست و یک سال است که امام خمینی(رحمةالله علیه) از پیشمان رفته و ما ندیده دوستش داریم و دلمان برایش تنگ می شود و این دلتنگی را فقط با دیدن روی ماه حضرت ماه تسکین می دهیم. این است که این انقلاب که هدیۀ روح خداست به پابرهنگان ایران اسلامی، تا به حال سرپاست و پرچمش در دستان رهبر جانباز عزیزمان امام خامنه ای است تا ان شاءالله این امانت را با همراه با علمدار کربلا به منجی آخرالزّمان، حضرت مهدی موعود(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) بسپارد. این انقلاب پابرجا خواهد ماند چرا که ما همیشه یک رهبر داشتیم. پدر من و همۀ شهدای هشت سال دفاع مقدّس هم فقط یک رهبر داشتند و به همین خاطر گمراه نشدند که حرف کدام رهبر را گوش بدهند و مطیع کدامیک باشند. به همین دلیل به امر رهبر رفتند و از وطنشان دفاع کردند. من هم چون فقط یک رهبر دارم، گیج نمی شوم که مطیع امر کدامیک باشم و طبق امر ایشان از نظام اسلامی و از ولایت فقیه تا آخرین قطرۀ خون دفاع خواهم کرد. این است دلیل پایداری و جاودانگی انقلاب اسلامی ایران. انقلابی که با وجود گذشت32 سال از زمان پیروزی آن، هنوز پابرجاست.

هان ای جلبکها، ای لجن ها، پس چه شد؟ چرا مثل موش در سوراخ چپیدید؟ می بینید ما درست گفتیم غلط کردید بی شمارید؟ و چون تعدادتان بیشمار نبود، عمر فتنه تان هم کوتاه بود. و چون چندین رهبر داشتید، نتوانستید به هدف ننگین و شومتان برسید. خوب از قدیم هم گفتند آشپز که دو تا شد، آش یا شور می شود یا بی نمک. حالا چه برسد به شما که چندین آشپز دارید. آن هم آشپزهای ناشی چون جناب ابا شکم و جناب شیخ بی سواد و ممّد خالی بند و جناب مهندس چیز و ...!!! به حال شما عروسکهای خیمه شب بازیِ سران فتنه که آشوب کردید در عاشورا تأسّف می خورم. چرا که آنها خود عروسکهای خیمه شب بازی عروسک گردانهایی به نام رژیم صهیونیستی و آمریکا هستند. و شما در روز عاشورا در اصل علیه خودتان آشوب کردید. خودتان با دست خودتان تیشه به ریشۀ خودتان زدید.

ما امّا فقط یک رهبر داریم. همان که با گذشت بیست و یک سال از زمان رحلت امام، آرمان امام را دنبال می کند و مو به موی وصیتنامۀ امام را انجام می دهد، نه آرمان سوروس را. خامنه ای خمینی دیگر نیست. همان خمینی است. بی هیچ تفاوتی. اشتباه نکنید. امام خامنه ای نه مظلوم تر است و نه تنهاتر. بسیجیان خامنه ای همیشه با رهبرشان هستند و جمهوری سلامی ایران روز به روز که محبوب تر می شود، ستاره های حضرت ماه هم بیشتر می شوند. سیّد حسن نصرالله و حزب الله لبنان همه سربازان خامنه ای هستند. ما هیچ گاه رهبرمان را تنها نخواهیم گذاشت. مظلوم تر هم نیست. شاید قوّۀ قضاییه سکوت کرده و اقدامی نکند، ولی همین سربازان، همین بسیجیها، همین ها که خون به دل دشمن کرده اند، اجازه نمی دهند هیچ ترسوی بی عرضۀ نمک به حرامی به رهبرشان ظلم کند و جام زهر بدهد. ما نمی گذاریم به رهبرمان ظلم شود و رهبرمان هم آنقدر مقتدر و مدبّر است که زیر بار حرف زور نمی رود و تحمیل و سازش نمی پذیرد.

درست بیست و یک سال است که از رحلت امام خمینی می گذرد و امام خامنه ای علمدار این نهضت است. در طول تاریخ همیشه دست علمدار را قطع کردند تا علمش را به زمین بیندازند و امید مادرشان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را نا امید کنند. دست علمدار انقلاب اسلامی را هم قبل از آغاز رسالتش قطع کردند تا هیچ گاه علم به دستش نرسد. امّا غافلند از اینکه این دستان خداست که از آستین علمدارها بیرون آمده و دست خدا هم که قطع کردنی نیست. پس این پرچم، این علم هرگز بر زمین نمی افتد. پرچم سرخ حسینی، به پرچم سبز مهدوی پیوند خواهد خورد، با دستان بریدۀ علمدارها.

بیست و یک سال است که از رحلت امام می گذرد و نوۀ امام درست در روز رحلت حضرت امام می گوید هنوز بیست سال از رحلت امام نمی گذرد. به گمان جناب سیّد حسن یا ریاضیشان ضعیف است و یا سال هشتاد و هشت را به حساب نیاوردند. امّا این سیّد حسن، نوۀ امام نیست. نوۀ امام سیّد حسن نصرالله است. امام خمینی خودشان فرمودند آقا سیّد علی آقای خامنه ای را من بزرگ کردم. پس پسر سوم امام خمینی، امام خامنه ای است و نوه هایش فرزندان آقا هستند که آقازاده نیستند.

درست بیست و یک سال تمام است که از رحلت امام خمینی(رحمةالله علیه) می گذرد و ما هنوز کلام امام در گوشمان است که فرمودند:«آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» چه برس به عروسکهایش.

شادی روح امام خمینی(قدّس سرّه) و سلامتی امام خامنه ای(روحی فداه) صلوات.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:28 ب.ظ | نظرات()
بار دیگر«بالاترین» رودست خورد!
پنجشنبه 31 تیر 1389
 

بار دیگر بالاترین رو دست خورد. سایت صهیونیستی بالاترین و سران فتنه فكر كرده اند كه سربازان امام خامنه ای همانند سربازان فرقه و فتنۀ سبز لجنی ترسو و بچّه ننه هستند و با كوچكترین حرفی زود كم می آورند و میدان را خالی می كنند. نه خیر آقای بالاترین، این جلبكها هستند كه خیلی زود جا می زنند و مثل موش در سوراخ قایم می شوند. بی خود نیست كه قیمت سوراخ موش خیلی گران شده. سرباز امام خامنه ای به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی سنگرش را رها نمی كند. بسیجیان غیرتمند خامنه ای عزیز به این راحتی فضای سایبر را فتح نكردند كه به همین راحتی سنگرشان را ترك كنند. این بار هم رو دست خوردی. آقای میثم محمّد حسنی(سایت دوئل) هرگز سنگرش را ترك نمی كند. به همین خیال باشید. خدا را هزاران مرتبه شكر كه دشمنان ما را احمق آفرید. شما یك بار دیگر هم رو دست خوردید. یادتان كه می آید؟! امیدوارم آلزایمر نگرفته باشید. شما آنقدر خر تشریف دارید(البتّه دور از جان جناب خر. از اینكه به جناب خر توهین كردم عذر می خوام. منظورم همون خره بود كه خودتون بهتر می دونید!) كه باز هم رو دست خوردید. امّا این بار از دوئل. ایشان نهایتش می خواهند چند وقتی تشریف ببریند مسافرت و زود برمی گردند. خیلی طول بكشد یك ماه. در سال همّت مضاعف، كار مضاعف، دوئل می خواهد مدّت كوتاهی از این فضا فاصله بگیرد و به مرخصی كوتاهی برود تا همّتش را مضاعف كند و بتواند كار مضاعف انجام دهد. آقای دوئل، مگر نه؟ اگر غیر از این است بگویید. سرباز خامنه ای خیلی پوست این نام مجاز نمی باشد تر از این حرفاست. این شما جلبكها هستید كه نازك نارنجی تشریف دارید. ما انتظار نداریم از دهان این لجن ها(چه دشمن و چه دشمنان دوست نما!) چیزی جز چرندیات بیرون بیاید. همانطور كه انتظار نداریم از داخل مستراح چیزی جز كثافات بیرون بیاید!

دوئل با این كارش با سایت بالاترین دوئل كرد و الحمدلله در این دوئل این سایت دوئل بود كه برنده شد، نه بالاترین.

آقای محمّدحسنی علاوه بر كلك زدن به بالاترین، كمی هم خواستند برای همسنگرانشان ناز كنند. ما هم افتخار می كنیم به خریدن ناز سرباز بسیجی فدایی خامنه ای، به هر قیمتی كه باشد. شما لجن ها هم می توانید باز چرندیاتتان را شروع كنید كه آره، دختره واسه این آقاهه مطلب نوشته و ...! ما عادت كردیم. از قدیم گفتن در دروازه رو می شه بست، ولی در گالۀ جلبكها را نه!

حالا دوستان همگی یك صدا و بلند جواب بدید... كی خسته ست؟...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و این چنین شد که دوئل برگشت! دیدید گفتم؟!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:25 ب.ظ | نظرات()

تعداد كل صفحات:4   1 2 3 4