تبلیغات
بصیر شدن - ***اینجا قطعه ای از بهشت است. نه با قلم که با خون باید نوشت***
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
***اینجا قطعه ای از بهشت است. نه با قلم که با خون باید نوشت***
شنبه 6 شهریور 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

چندی پیش مطلبی نوشته بودم در مورد دلاور مرد عرصۀ نبرد در فضای سایبر، آقای حسین قدیانی. ولی از آنجا که نخواستم ریا شود! عمومی نکردم و برای شخص خودشون فرستادم. ولی حالا عمومی می کنم. چون بعد از این مطلب، مطلب دیگه ای خواهم گفت در ادامۀ همان:

***اینجا قطعه ای از بهشت است، نه با قلم که با خون باید نوشت.***

 

فروردین سال 88 بود. مدّتها بود که هر گاه در فضای مجازی یا اینترنت نام مولا و مقتدایم، حضرت امام خامنه ای را به هر شکلی جستجو می کردم، سایتها و وبلاگهایی باز می شدند که علیه فرزند پاک حضرت زهرا(سلام الله علیها) مطالبی نوشته بودند و این مسئله ای بود که به شدّت مرا آزار می داد. تا اینکه تصمیم گرفتم وبلاگی در جهت دفاع و حمایت از ولایت فقیه و شخص رهبر عزیزم، امام خامنه ای(جانم فدای او باد) بسازم. این کار را کردم. امّا هنوز مدّتی نگذشته بود که سیل فحش ها و توهین ها روانۀ قسمت نظرات وبلاگم شد و من مجبور بودم به تنهایی جلوی همه شان بایستم. در نهایت یک روز وقتی صفحۀ وبلاگم را باز کردم، صفحه ای را دیدم که روی آن نوشته بود:«این وبلاگ به دلیل عدم رعایت مسایل اخلاقی و اقدام علیه نظام مسدود شده است.»!!!

مسدود شدن این وبلاگ مصادف شد با اوایل خرداد. آن زمان آنقدر درگیر انتخابات شدم که دیگر فرصتی پیدا نکردم تا دوباره وبلاگ را راه اندازی کنم و بعد...

تمام اینها حاکی از ضعف قلم من بود که نتوانست کاری از پیش ببرد و من این افسوس را تا آخر عمر با خود خواهم داشت و سرافکنده خواهم بود. تا اینکه:

چهارشنبه، نه ده، همان اتوبوسی که شهید اکبر قدیانی را در سال 61 برای دفاع از حکومت به جبهه برده بود، این بار فرزند جانبازش، حسین قدیانی را برای دفاع از حکومت به راهپیمایی آورد تا از آنجا ما را به منزل حقیقیمان راهنمایی کند، با «من مستأجر نیستم، خانه ام بیت رهبری است.»

حسین قدیانی، نه ببخشید، داداش حسین بچّه بسیجیها، از خون پاک پدر شهیدش مرکّبی ساخت و آن را باتومی کرد و محکم کوباند بر سر سران فتنه و با آن، این خائنین به اسلام را به خاک ذلّت کشاند و پا جا پای پدر شهیدش که برای فتح خرّمشهر رفته بود، بلکه از آن هم جلوتر گذاشت و یک تنه فضای سایبر را فتح کرد و البتّه در همین راستا، باز هم مانند پدرش، فاتح قلوب بسیاری نیز شد.

این رزمندۀ دلاور عملیاتی را شروع کرد و در آن پیروز شد که مشخّصاتش در ذیل می آید:

نام عملیات: نه ده

مکان: قطعۀ 26

مهمّات: قلمش که حکم آر پی جی، باتوم که حکم نارنجک و نی ساندیس نظام مقدّس جمهوری اسلامی که حکم سلاحهای اتمی را دارد و از همه مهمتر، دعای خیر مادران شهید که حکم همان دعای خیر مادران شهید را دارد.

رمز: یا ابوالفضل العبّاس(علیه السّلام)

اهداف و نتایج: مبارزه با خواصّ بی بصیرت، ایفای نقش مهم و حسّاس «عمّار»، لبخند نشاندن روی لبان مبارک حضرت ماه، درست زمانی که دل پر سکینه شان به درد آمده بود و فریاد «این عمّار» سردادند و در نماز جمعه، جان عزیزشان را ناقابل، جسم کاملشان را ناقص خواندند و در حالی که خود به اسلام آبرو دادند و آبروی همۀ مسلمانان هستند، آبرویشان را اندک توصیف کردند و با گفتن این کلمات، عرش به لرزه درآمد و چشمان مادرش فاطمۀ زهرا(سلام الله علیها) برای مظلومیت فرزندش گریان شد و دل خورشید عالمتاب به درد آمد و حتّی فرشتگان و افلاکیان نیز گریستند.

مهمترین دلیل پیروزی: دفاع(به قول خودش) سیخکی از حضرت ماه.

و امّا وبلاگش! من حتّی به خواب هم نمی دیدم وبلاگی، برایم حکم قطعه ای از بهشت را پیدا کند. مگر نه اینکه بهشت جاییست که « در آن هیچ کدام از زرق و برقهای دنیا ارزش ندارد. تو اگر رئیس جمهور هم که باشی، با یک گدا فرقی نمی کنی، به عملت بستگی دارد. یوم لا ینفع فیه مال و لا بنون، الّا من اتی الله بقلب سلیم. آن روزی که نه شهرتت، نه مقامت، نه مدرکت، نه نسبت، نه مسئولیتت، هیچ کدام به دردت نمی خورد و فقط یک دل شفّاف می خواهد عین آینه.» اینجا هم بهشت است. جایی که اگر مثلاً حاج حسین، سیّد احمد را دوست دارد، نه به خاطر مقام و مسئولیت و ... که به خاطر دل شفّافش است.

اینجا کسی به سنّ و سال و مقام و موقعیت اجتماعی کسی کار ندارد. همه همدیگر را و همه حسین قدیانی، گل پسر بابا اکبر را فقط به یک دلیل دوست دارند: ولایی و گوش به فرمان امر رهبر بودن. همین ولایت پذیری، دل بچّه ها را چنان سفید و روشن کرده که باورت می شود همه شان ستاره هستند. خیلی از ستاره های اینجا، خودشان وبلاگ دارند ولی جالب است که بیشتر از وبلاگ خودشان، به اینجا سر می زنند. چون اینجا حقیقتاً قطعه ای از بهشت است. قطعۀ 26 خاطرات زیادی در خود دارد. اشکها و لبخندهای زیادی در آن نهفته است. کامنتهای اینجا بوی عطر دعا می دهد. در ماههای مبارکی چون رجب المرجّب و شعبان المعظّم و رمضان المبارک، قسمت نظرات این وبلاگ مقدّس تبدیل به مفاتیح الجنان می شود. وقتی برای کسی ناراحتی پیش می آید، همه دست به دعا برمی دارند و برای رفع مشکلش دعا می کنند. اگر یک روز آقای حسین قدیانی جواب حدّاقل یک کامنت را ندهد، دل همه می گیرد. طوری که همه آنهایی که التماس می کنند که «داداش حسین، توروخدا جواب منو بده»، چون جواب دادن به کامنتشونو افتخار می دونن، به گذاشتن یک نقطه از جانب ایشان در جواب حدّاقل یک کامنت قناعت می کنند...! اینجا، در این پایگاه مقدّس بسیج، اتّفاقات تلخ و شیرین بسیاری می افتد که همه اش مدیون «قلم خدایی» داداش حسین بچّه بسیجیهاست و از همه والاتر و مهم تر، عشق خالصانه اش به حضرت ماه که مهمترین عامل عزیز شدنش بین بسیجیهای خامنه ایست. و دیگر اینکه با همین قلم خدایی روح تازه ای در وجود بچّه بسیجیها دمید و به آنها اعتماد به نفس تزریق کرد و حقّ زیادی گردن همۀ ما دارد.

به لطف این قلم خدایی، همه چیز اینجا خالصانه است. اینجا بویی از ریا به مشام نمی رسد و هر چه استشمام می کنی، «عطر خاک کربلا» ست.

هنوز فراموش نکرده ایم که کسی به این سؤال جواب نداد که «بعد از شهدا شما چند محافظ داشته اید؟» حتماً سمیّه و مادرش هر روز برای حسین قدیانی دعا می کنند، چرا که تاریخ تولّد سمیّه را به خاطر سپرد و در حالی که خود درد یتیمی کشیده، از درد یتیمی سمیّه می گوید و نسلهای بعد هم هرگز فراموش نخواهند کرد که در ایستگاه مترو چه بر سر مادرش آوردند و پدر سمیّه، حتماً از پدر حسین قدردانی خواهد کرد که همسر و فرزندش فراموش نشده اند.

ما ساعتها در کنار «تخت عبّاس» نشستیم تا بگوید برایمان از غصّه هایش، از اینکه دلتنگ دوستانش است و از اینکه با همان ویلچر به راهپیمایی نه دی آمد تا به سران فتنه که هر کدام عکسشان با امام و نسبت فامیلیشان با ایشان را چماق کرده و بر سر ما می کوبند یادآوری کند که فرزندان امام خمینی او و دوستان شهیدش هستند و «خمینی فقط بر دست و بازوی آنها بوسه می زد.»

سال هزار و سیصد و فتنه و اشک، «امام خمینی زودتر آمد».

یک سال است با نوشته هایش، به حماقتِ به شما که عرض کنم، چیز، یعنی سران فتنه خندیدیم و به ملخهای حامی آنها گفتیم:«غلط کردید بی شمارید!» و حسین قدیانی، برایمان فاش کرد «تاکتیکهای جنبش سبز را» و برایمان مشخّص کرد که کاسپین کیست و فهمیدیم «این کاسپین، آن کاسپین نیست!»

در این مدّت داداش حسین بچّه بسیجیها برایمان محدودۀ نزدیک شدن به شیخ بی سواد را مشخّص کرد تا از آن محدوده فراتر نرویم. چرا که «نامرد بی هیچ سندی، ادّعای تجاوز می کند.»

یک سال منتظر بودیم تا ببینیم بالاخره «جمهوری اسلامی کی سقوط می کند؟!» امّا در نتیجه به سران فتنه ثابت کردیم «تا وقتی حاکم سیّد علی است و راهپیمایی های ما حکومتی»، و تا وقتی چراغ هدایت روشن است و رهبرمان چون ماه در شب تاریک فتنه می درخشد و ستاره های پرنوری چون فرزند خلف بابا اکبر از ولایت دفاع می کند، خواب و خیال سقوط جمهوری اسلامی را باید با خود به گورر ببرند.

زمانی که «آقازاده ها در تورنتو» بودند، ما همراه یادگار بابااکبر، در حالی که «قطار دلمان افتاده بود روی ریل جنوب» به «شلمچه» و «دوکوهه» رفتیم و او در دو «اپیزود» روایت کرد نحوۀ شهادت پدرش را در شب اوّل عملیات الی بیت المقدّس و همانجا خیال «سردار خیبر» را راحت کرد که «حریف ما فتوشاپ نیست» و هیچ وقت «علیه پسرش مطلبی نخواهد نوشت.»

حالا دیگر هر وقت به بزرگراه شهید همّت می رسیم، طولانی بودن بزرگراه و دست اندازهای پی در پی آن و ترافیک همیشگی اش ناراحتمان نمی کند و در طول راه با خود فکر می کنیم که «بزرگراه همّت بزرگتر است یا شهید همّت؟» و بعد با خود می گوییم کاش همۀ بزرگراهها، بزرگراه شهید همّت بود.

داداش حسین بچّه بسیجیها برایمان «محورهای راهپیمایی فرقۀ سبز» را مشخّص کرد تا بسیجیها جلویشان قد علم کنند و اجازه ندهند «حسین غلام کبیری» دیگری را به شهادت برسانند...

...

خلاصه در این مدّت، ستارۀ پرنور حضرت ماه، با مدح «قمر بنی انقلاب» انرژی به ما داد و عشق همۀ ما به نایب خورشید را با بهترین کلمات که از «حنجرۀ بابااکبر»ش بیرون می آمد، به رخ همگان کشید. ناگفته نماند که برای هر کدام از این نوشته های زیبا، کیک و ساندیس هم گرفت و در پایان سال هزار و سیصد و فتنه و اشک هم به عنوان برترین نویسندۀ سال شد.

در تأیید قلم حسین قدیانی و تشکّر از ایشان چه بگویم والاتر از اینکه حتّی «حضرت ماه» هم شیفتۀ این «قلم خدایی» شدند و او را مورد لطف خود قرار دادند و فرمودند:«نی ساندیس شما هم خیلی معروف شده ها»؟ حالا هر کس هر چه می خواهد به این ستارۀ پرنور ماه بگوید، بگوید: تند می روی، بی ادبی، مغرور شدی و ...! بهترین تشکّر را همان مادر شهید کرد که ثمرۀ دعایش، حاجی شدن داداش حسین بسیجیها بود و خوشحالی و افتخار ما به این سرباز دلیر. آن چنان محبوب شده که وقتی به «دیار یار» رفت، چنان خوشحال شدیم که اگر قرار بود خودمان به این سفر برویم، اینقدر خوشحال نمی شدیم!

ختم کلام؛ راز محبوبیت حسین قدیانی تنها همین است و بس: عشق خالصانه به حضرت ماه و استفادۀ ابزاری از خون پدرش برای نابودی سران فتنه.

 

و امّا بعد:

 

ای دشمنان، ای دشمنان دوست نما، ای منتقدان بی بصیرت، خوب حواستان را جمع کنید. با شما هستم.

ای دشمنان، شما که حسابتان جداست. شما قبلاً حسابی حالتان گرفته شده و به درک رفته اید. شما دیگر عددی نیستید. در جواب حماقتها و توهینهایتان یک چیز می گوییم:«غلط کردید بی شمارید. چند چیز هم روش. شما فقط زبانتان دراز است.»

ای دشمنان دوست نما، تا به حال هر چقدر خواستید به اسم رفاقت و همسنگری، در قطعۀ26 جولان دادید و دل حاج حسین قدیانی را خون کردید و البتّه هر بار هم جوابتان را گرفتید و به سرنوشت همانها دچار شدید که صادقانه دشمنی ورزیدند! به خیالتان با این کار فرزند بابااکبر کم می آورد. امّا دیدید که او روز به روز قویتر شد و شما روز به روز ضعیف تر و حقیرتر.

و حال با شما هستم ای منتقدان بی بصیرت. شماها که هنوز در الفبای جنگ نرم مانده اید و قلم به دست گرفته اید برای زدن ریشۀ آقای قدیانی! زهی خیال باطل. باید به شما عرض کنم کور خوانده اید. جوهر قلم حاج حسین خون سیصد هزار شهید و دعای خانواده ها و مخصوصاً مادران شهداست و ریشه اش در کربلا. شما چطور می خواهید این جوهر را بخشکانید و این ریشه را بزنید؟ شمایی که جوهر قلمتان فاضلاب خانه های اسراییلی است و ریشه در مرداب دارید، چگونه می خواهید چنین کاری بکنید؟ شما می گویید حسین قدیانی از ولایت بد دفاع می کند؟ بر فرض محال که قبول. حق با شما. شما که بلدید خوب دفاع کنید چرا دست روی دست گذاشته اید و کاری نمی کنید؟ شما از دفاع از ولایت فقط همین را یاد گرفته اید که کنار گود بنشینید و بگویید لنگش کن. سالهای سال است کثافت و لجن گرفته است فضای سایبر را. شما تا الآن کجا بودید که حالا شدید دایۀ مهربانتر از مادر و ادّعا می کنید از همه دلسوزترید و دفاع از ولایت را فقط شما بلدید؟ شما اگر کاری هم بکنید، ریاکارانه انجام می دهید. در حالی که مهمترین شرط دفاع از ولایت این است که مخلصانه صورت بگیرد. شما اگر خیلی راست می گویید چرا تا به حال نتوانستید در فضای سایبر در حمایت از ولایت جولان دهید و اجازه ندهید کسی به رهبری چپ نگاه کند و آن را از لوث وجود ضدّانقلاب نه پاک که حدّاقل کمرنگ کنید؟ نتوانستید عرصه را برای آنها به تنگ آورید. اگر راست می گویید چرا نتوانستید حتّی کلمه ای بگویید که دشمن با شنیدن آن از ترس نیاز به استحمام پیدا کند؟! شما با آن عقل نخودیتان حتّی نتوانستید در جواب این گفتۀ رسانه های بیگانه که مردم ایران به خاطر کیک و ساندیس به راهپیمایی می آیند و آن را چند سالی است در بوق و کرنا کرده اند جوابی پیدا کنید که از این حرفشان به چیز خوردن بیفتند! امّا همین حسین قدیانی که شما زیر قلم های نقد غیرمنصفانه تان به او فشار می آورید و فکر کردید می توانید با این کار عرصه را برای اون تنگ کنید و برعکس شد، با چند جملۀ ساده کاری کرد که دشمنان نظام مقدّس جمهوری اسلامی به غلط کردن افتادند.

سالهای سال است که فضای سایبر را کثافت برداشته و بوی گندش بلند شده و شما آقایانِ بلد کاری نکردید. حالا چه شده که این رزمندۀ دلاور، این بسیجی تندروی خامنه ای یک تنه این فضا را فتح کرد مدّعی شدید؟ شما اصولاض به مفت خوری عادت کرده اید؟ شما که دفاع از ولایت را بلد بودید، چرا تا به حال کاری نکردید و «آقا» را میان هجمه های دشمنان تنها گذاشتید تا سر انجام ایشان فریاد «أین عمّار» سر دادند. شما با کندرویهایتان باعث شدید این اتّفاق بیفتد.

در آخر دو توصیه به شما دارم. شما لطفاً نقدتان را نگه دارید برای خودتان. شما که هنوز در تشخیص دوست و دشمن درمانده اید، بهتر است حرف نزنید و چیزی ننویسید. اگر حرف نزنید و مطلبی ننویسید، ما قول می دهیم نگوییم بندگان خدا لال هستند و یا سواد ندارند. ولی اگر بگویید و بنویسید و افتضاح به بار آورید، نمی توانیم نگویم بصیرت ندارند و دوست و دشمن را نمی شناسند و لقمه و یا نطفه شان و یا شاید هم هردوی آن مشکل دار است.

و دیگر اینکه یا دوست باشید یا دشمن. منافق نباشید. این برای خودتان بهتر است «ان کنتم تعقلون».

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 02:19 ب.ظ | نظرات()