تبلیغات
بصیر شدن - بأیّ ذنب قتلت...؟(قسمت اوّل)
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
بأیّ ذنب قتلت...؟(قسمت اوّل)
شنبه 6 شهریور 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

شوری در دل پر دردش برپاست. آنقدر بی مهری و ناملایمتی دیده است مولای عدالت از کوفیان که دیگر طاقت ندارد. دوری از همسر فداکارش از یک سو و بی مهری کوفیان از سوی دیگر باعث شد تا شیر خدا، بزرگمرد عدالت که تاریخ مانند او را به یاد ندارد، سر به سجده بگذارد و از خدا بخواهد:«خدایا، از علی بدتر را به این قوم و از این قوم بهتر را به من بده. خدایا؛ مرگ علی را برسان.»

وای بر شما... ننگ بر شما ای کوفیان... چه کردید با خاندان عصمت...؟ چه کردید با عشق رسول خدا(صلوات الله علیه) که این چنین مرگش را از خدا می خواهد؟ چه کردید که دخترش زینب(سلام الله علیها) که همچون مادرش همیشه در نماز شبش مؤمنین را دعا می کرد، لب به نفرین گشود:«از خدا می خواهم تا ابد یک چشمتان اشک و چشم دیگرتان خون باشد.»؟ ننگ بر شما. چرا مولا را آنقدر غریب و تنها گذاشتید که درددل با چاه بکند؟

ای چاه، سخن بگو. بگو از رازهایی که علی(علیه السّلام) با تو گفت. بگو تا دنیا، تا عالم بداند نانجیبان و حرامزادگان چه بر سر مولای عدالت آوردند که اینقدر غریب و تنها شد؟ ای چاه، مرحبا به معرفت تو! مرحبا به تو که شدی سنگ صبور مولای عشق و عدالت. ای چاه؛ سخن بگو. از مولایم، از گوهر ناب آفرینش، از اوّلین اولی الامر...!

_ غریب و مظلوم بود علی. برای من رازها گفت علی. تمام دردهای علی در دل من نهفته است. من پر از آب نیستم. پر از غصّه هستم. سالهاست در غصّه های مولا شریکم و این اشک است که از چشم من می جوشد و شما انسانها گمان می برید که آب است. در دل من اشکهای علی جاریست، نه آب.

مولای مظلوم از روزی می گفت که پیامبر خاتم در حجّةالوداع، جلوی چشمان هزاران نفر دستانش را بالا برد و گفت:«بعد از من هر کس را که من مولای اویم، پس علی مولای اوست.» امّا هنوز پیکر پاک پیامبر اکرم روی زمین بود و به خاک سپرده نشده بود که آن حرامزاده ها در سقیفه جمع شدند و بر سر جانشینی پیامبر بحث می کردند! از روزی که جلوی چشمان همسر داغدارش دستانش را بستند و او را وادار به بیعت با آن بی صفت کردند. برای علی، حکومت پست تر از آب بینی بز بود. او فقط می خواست اسلام نابی که پیامبر اسلام آن را به ارمغان آورده حفظ کن. برایم گفت از خانه نشین شدنش. برایم گفت از خونها که به جگر عشقش، فاطمۀ زهرا(سلام الله علیها) کردند. برایم گفت از غصّه های زهرا و اینکه پس از رحلت پدرش، به او حتّی اجازۀ گریه کردن هم نمی دادند. برایم گفت از آن زمان که فدک را از فاطمه گرفتند و او نمی توانست حقّ همسرش را پس بگیرد و شرمنده اش شده بود. برایم گفت زهرا که پیامبر هم جلوی پایش بلند می شد و تمام قد می ایستاد و او را نزد خود جای می داد و خود مولا نازکتر از گل به او نگفته بود، چه ها کشید از دست مردم خدانشناس. برایم گفت بعد از فامه تنهاتر از تنها شد. برایم گفت از روزی که صورت نیلی دختر رسول خدا را دید، چه دردی سراسر وجودش را فراگرفت. برایم گفت از روزی که گل یاسش را بین در و دیوار پرپر کردند و خانه اش را آتش زدند. برایم گفت از تهمتهایی که به او زدند. برایم گفت چگونه یاس کبودش را غسل داد و کفن کرد و آن هنگام که بازوی کبودش را دید، دلش می خواست از غصّه فریاد بزند، امّا آنقدر غریب بود که اجازۀ چنین کاری را هم نداشت. برایم گفت از غریبانه به خاک سپرده شدن همسرش و قبر مخفی او.

برایم گفت از قرآنهایی که بر سر نیزه ها کردند و مردم بی عقل قرآن ناطق را رها کردند و فریب قرآن های بر سر نیزه را خوردند. برایم گفت از آن زمان که فریاد «أین عمّار» سر داد. برایم گفت از آن زن شترسوار و یاران دیروز پیامبر و دشمنان امروز علی. برایم گفت از عهدشکنی ها و ساده لوحی ابوموسی. برایم گفت...! برایم از دردهای بسیاری گفت.

حالا من به تو می گویم از سحرگاه روز نوزدهم ماه مبارک رمضان. آن روز که می دانستم این آخرین باریست که علی را می بینم. دستگیرۀ در به او التماس کرد که به مسجد نرود. او لبخندی زد و عبور کرد. «دست بر دامن مولا زد در/که علی بگذر و از ما مگذر». غازها راهش را بستند و ضجّه زنان و مویه کنان خواهش کردند که از رفتن به مسجد منصرف شود. امّا او مصرّانه به راهش ادامه داد. تمام عالم به علی می گفت نرو. امّا علی رفت. رفت به مسجد کوفه. او حتّی قاتلش را با آنکه می دانست چه نقشۀ شومی در سر دارد بیدار کرد. از وقتی که پیامبر به او گفته بود:«یاعلی جان، تو هنگام نماز به شهادت خواهی رسید»، منتظر این لحظه بود. دشمنان حرامزاده و حرام لقمه اش خوب می دانستند که در میدان مبارزه هرگز حریف علی نخواهند شد. امّا هنگام به جای آوردن نماز، آنقدر غرق مناجات با معبودش می شود که به راحتی می توان او را از پا درآورد. روزی که خاری به پایش رفته بود و به شدّت آزارش می داد، برای آنکه درد را احساس نکند، هنگام نماز خار را از پایش خارج کردند. علی من آنقدر تنها شده بود که آرزوی مرگش را می کرد. آن سحرگاه بعد از سالها، اوّلین شبی بود که خوشحالی اش را می دیدم. چرا که به وصال معبودش می رسید و تمام غصّه هایش پایان می یافت. قامت بست. پس از حمد و تسبیح یگانه معبودش، در برابر تنها خالق هستی سر تعظیم فرود آورد و آن گاه بر آستان حضرت دوست، سر به خاک گذاشت و به سجده رفت. سر انجام انتظارش به سر رسید فرق عدالت، به دست کینه های بدر و احد شکسته شد و عرش به لرزه درآمد. همۀ محبّان علی گریان بودند به جز یک نفر و آن خود علی بود که آن هنگام گفت:«فزت و ربّ الکعبه». به خدای کعبه رستگار شدم. آن گاه:«دل را ز شرار عشق سوزاند علی/یک عمر غریب شهر خود ماند علی/وقتی که شکافت فرق او در محراب/گفتند مگر نماز می خواند علی؟!» و همان هنگام من نیز شنیدم صدای جبرئیل را که فریاد زد:«والله لهدّمت ارکان الهدی: به خدا سوگند ستونهای هدایت فروریخت.» من در حیرتم چطور توانستند وقتی خبر ضربت خوردنش هنگام نماز را شنیدند بگویند:«مگر علی نماز هم می خواند؟!»

و من سالهای سال است به این فکر می کنم که علی را به کدامین گناه کشتند:«بِأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟» آنچه که باعث شد علی جای بسیاری را تنگ کند و قصد جانش را بکنند، عدالت او بود. عدالتی که حتّی در مورد قاتلش هم اجرا کرد:«پسرم حسن جان، از همان غذایی که به من می دهید، به او هم بدهید. اگر از بستر برخاستم که خود می دانم با او چه کنم و اگر از دنیا رفتم، تنها یک ضربت به او بزنید.»

بعد از فاطمه، علی تنهاتر از همیشه شد و اگر نبود امّ البنین، هرگز آرام نمی شد و دلش شور تنهایی حسین را می زد، در صحرای کربلا. امّا حالا که پسر رشیدش ابوالفضل هست، دیگر نگرانی ندارد.«همه بروند بیرون، به جز فرزندان فاطمه». عبّاس هم سرش را پایین انداخت و رفت. «عبّاسم، تو نیز بمان.» دست حسین را در دست عبّاس گذاشت:«عبّاس جان، حسینم را به تو می سپارم. مبادا کربلا تنهایش بگذاری.» عجبا! همیشه برادر کوچکتر را به برادر بزرگتر می سپارند. اینک چه شده که مولا برادر بزرگتر را به برادر کوچکتر سپرده است؟ من می دانم. چون عبّاس تنها کسی است که وقتی به میدان مبارزه می آید، گویا دوباره شیرخدا، علی آمده است.دل علی به عبّاس گرم است. دل حسین هم به عبّاس گرم است. عبّاس که مادرش امّ البنین است:«پسرم عبّاس، همیشه به برادرت حسین احترام بگذار. او مولای توست. پدرت همیشه بوسه می زد بر بازوان تو. این دستها باید فدای حسین شود. همۀ ما به فدای حسین. مرا جلوی مادرش زهرا روسفید کن.»

از اسب پایین افتاد. فریاد زد:«برادر، برادرت را دریاب.» این اوّلین باری بود که عبّاس، مولایش حسین را با لفظ برادر خطاب قرار داد. حسین به بالای سرش آمد. نه دستی داشت که برادرش را بغل کند و نه چشمی که او را ببیند. تنها یک بار توانست او را برادر صدا بزند.

ادامه دارد...

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:46 ب.ظ | نظرات()