تبلیغات
بصیر شدن - خدا را شکر که دشمنان ما را احمق قرار داد!
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
خدا را شکر که دشمنان ما را احمق قرار داد!
دوشنبه 22 شهریور 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

دو سه ماه پیش، برای کاری رفته بودم تهران. توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که یه دختر خانوم چادری که به نظر می رسید حدوداً هم سنّ و سال خودم باشه اومد و کنارم نشست. به قیافه ش نمیومد ایرانی باشه. ولی اونقدر قشنگ چادر سر کرده بود که آدم کیف می کرد. دیدم خیره خیره منو نگاه می کنه. دیگه داشتم یه احساس بدی پیدا می کردم که به آلمانی گفت: تو اسمت زهراست؟ جا خوردم. گفتم: بله. گفت: تو حدوداً پونزده سال پیش آلمان نبودی؟ دوستی به اسم اَگنِس نداشتی؟ بهش مشکوک شدم. البتّه مشکوک شدن خوب! به سختی می فهمیدم چی می گه. خیلی وقت بود از آلمان برگشته بودم. همون حدود پونزده سالی می شد. اون موقع هم که اونجا بودم اونقدر بزرگ نبودم که بتونم زبونشونو کامل یاد بگیرم. دو سال هم که بیشتر اونجا نبودم. همونقدر هم پای تلویزیون یا تو مکالمه با آدمای اونجا یاد گرفته بودم که طی این سالها فراموش کرده بودم. به زبان آلمانی خیلی دست و پا شکسته ای گفتم: بله، من آلمان بودم و دوستی به این اسم داشتم. تو از کجا می دونی؟ نکنه اگنس رو می شناسی یا... یا نکنه... به چشماش که خیره شدم شناختمش. خودش بود. چشمای اگنس خیلی زیبا بود. من همیشه عاشق چشماش بودم. اون یه سال از من بزرگتره. وقتی فهمید شناختمش لبخندی زد و منم پریدم بغلش و دو تایی زدیم زیر گریه! بعد از چند لحظه دوباره به چهرۀ همدیگه خیره شدیم. وقتی فهمید خیلی نمی تونم آلمانی حرف بزنم، شروع کرد مثل بلبل فارسی حرف زدن. البتّه خیلی گیر داشت، ولی خیلی خوب بود. در حدّ خودش می تونه نمرۀ بیست رو بگیره! هر چی نباشه الآن دیگه دانشجوی رشتۀ ادبیات فارسیه. خیلی حرفا بینمون ردّ و بدل شد و بیشتر هم خاطراتی که با هم داشتیم شخم زدیم. مثلاً اون روزی که برف سنگینی باریده بود و دو تایی رفتیم آدم برفی درست کنیم. من تن آدم برفی رو درست کردم و هر کار می کردم سرش درست نمی شد. اونم کنار من کمی اونطرف تر داشت یه آدم برفی برای خودش درست می کرد. اون تونست سرشو درست کنه. امّا هنوز کامل نکرده بود که خانواده ش اومدن دنبالش و رفت. منم بی انصافی نکردم و سر آدم برفیشو کندم و گذاشتم روی تن آدم برفی خودم. فردا صبحش وقتی اومد و دید، اوّل چپ چپ نگام کرد. بعد زد زیر خنده و شروع کردیم به ساختن قلعه با برف و بعد درست کردن گلوله برفی و سنگر گرفتن و پرتاب کردن سمت همدیگه! یا وقتی که رودخونۀ راین طغیان کرده بود و ماها که خونه مون کنار رودخونه بود، از اونجا رفتیم و وقتی همه چیز به حالت عادّی برگشت، برگشتیم. قوهایی که توی رودخونه بودن، با بالا اومدن آب اومده بودن تا بالای پلّه های پارکینگ و نزدیک سکویی اومده بودند که آپارتمان ما روی اون قرار داشت. ما دو تا هم به مامانامون می گفتیم نون بده بخورم. گشنمه. ولی اون نون رو می گرفتیم می دادیم به قوها. یه بار هم یه قو اومد و دست اگنس رو گاز گرفت و جییییییییغ اگنس رفت هوا...! گفتم: تو از کی اینجایی که به این خوبی فارسی حرف می زنی؟ گفت: شش ماه دیگه می شه سه سال! گفتم یعنی تو سه ساله که اومدی ایران؟! گفت: آره. گفتم: چقدر جالب. به چادرش اشاره کردم و گفتم: حالا چی شده چادری شدی؟... بدون اینکه اجازه بده بقیۀ سؤالم رو بپرسم گفت: من دوست داشتم برترین حجاب رو داشته باشم. خودت چرا چادر سرت کردی؟ منم به همون دلیل سر کردم. تعجّبم بیشتر شد. گفتم خوب من مسلمونم. ولی تو که...! اینو به این خاطر پرسیدم چون خونواده ش روی دینشون که مسیحیت بود خیلی تعصّب داشتند و به مسلمونا می گفتند دین شما محترم. ولی اگه خود حضرت عیسی هم بیاد و بگه مسلمون بشید و پیرو محمّد، ما قبول نمی کنیم! به این خاطر اصلاً فکر نمی کردم مسلمون شده باشه. با شنیدن این سؤالم گفت: اون موقعها که کوچولو بودیم و تو هر پنجشنبه شب با خونواده ت می رفتی مهمانسرا برای دعای کمیل و ایّام محرّم جمع می شدید خانۀ ایران(فیلم از کرخه تا راین رو صد در صد همه دیدید. اونجایی که سعید رو توی کلیسا می بینن که داره گریه می کنه و بعد پلیسا می برنش جایی یادتونه؟ اونجایی که سعید رو بردن و اون دوست ویلچریش اومد و شاکی شد که چرا تنهایی می ری می گردی و از اونطرف هم به اون مرده مترجمه شاکی می شه که چرا بهش نگفته که مریضیش چیه، خانۀ ایران بود!) و کلّاً وقتی جشن و شادیها و غم و عزاهاتونو می دیدم، برام خیلی سؤال برانگیز شده بود. همون موقع هم یادت باشه در این باره ازت سؤال می کردم و تو هم در حدّ اطّلاعات یه بچّۀ شش هفت ساله، جوابمو می دادی و داستانهای قرآنی و داستانهای زندگی ائمّه رو که برات خونده بودن برام تعریف می کردی. اون سؤال و جوابها همیشه تو ذهنم بود. تا اینکه از چند سال پیش تا حالا که بازار اهانت به دین اسلام و قرآن و پیامبر و تمام مقدّسات داغ شده، باعث شد من و خونواده م یه کنجکاوی عجیبی پیدا کنیم که مگه این دین چه دینیه که اینقدر دنیای غرب رو به وحشت انداخته. الیزا رو یادته؟ همون که عینکی بود و با هم سه تایی توی پارک کنار خونه، یه خونه درست کرده بودیم. اونم مسلمون شد. این دیگه برامون عجیب بود. تصمیم گرفتیم ببینیم این چه دینیه که این همه مورد هجمۀ سران کشورهای غربی قرار گرفته. رفتیم از اونا کتاب قرآن گرفتیم و شبا می نشستیم دور هم می خوندیم. خیلی حرفاش مثل انجیل خودمون بود. ولی از انجیل قشنگ تر. چون به قول شما انجیل تحریف شده. بعضی جاهاشو ولی نمی فهمیدیم. برای همین رفتیم پیش یکی از عالمان دینی مسلمونا و اون برامون تفسیر می کرد. بعد چند تا کتاب هم داد و خوندیم. همون موقعها من یاد داستانهایی از ائمّه می افتادم که برام تعریف می کردی. برای همین دنبال اونم رفتیم. وقتی با نهج البلاغه و صحیفۀ سجّادیّه هم آشنا شدیم، دیگه معطل کردن رو جایز ندونستیم و به اسلام روی آوردیم و شیعه شدیم. بعد به شوخی گفت: به همین خاطر همیشه سران استکبار و کشورهای غربی رو دعا می کنم. چون با توهیناشون به دین مبین اسلام حسّ کنجکاوی مارو برانگیختند و باعث شدند ما سعادتمند بشیم. حقیقتاً از وقتی مسلمون شدیم زندگیمون خیلی شیرین تر شده. از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم. فقط تونستم بهش بگم: تو در اصل با مسلمون شدن تازه متولّد شدی. سرشو به علامت تأیید تکون داد. ادامه دادم: پس بهت تبریک می گم. تولّدتو، مسلمانیتو بهت تبریک می گم. خیلی خوشحال شد. گفت: ما الآن حدوداً چهار ساله که مسلمونیم. بعد از اون من اسممو عوض کردم و به نام بانویی که حتّی حضرت مریم هم به ایشون احترام می ذاشتن و به یاد تو اسممو گذاشتم زهرا. مادرم اسمشو گذاشت فاطمه. اسم پدرم علی و اسم داداشام حسن و حسین. وقتی می رفتم مدرسه، خیلی اذیت شدم. اونجا فقط مانتو تن می کردم و روسری سرم می کردم. ولی خیلی اذیتمون می کردن. تا اینکه تصمیم گرفتیم بیایم ایران زندگی کنیم. حالا اینجا با خیال راحت چادر هم سرم می کنم و از بابت اینکه حجاب رو از سرم بکشن ترسی ندارم. اونجا یه بار منو اونقدر زدن که کارم به بیمارستان کشید و یه هفته تو کما بودم. امّا اینجا... اینجای صحبتش بود که صدای اذان بلند شد. ما اونقدر گرم صحبت بودیم که اصلاً ندیدیم چهارتا اتوبوس رد شد و ما سوار نشدیم. رفتیم مسجد. وقتی جانمازمو پهن کردم و چشمش به عکس امام خامنه ای که توی جانمازمه افتاد، اونو برداشت و روی چشمها و صورتش مالید و اشک می ریخت و اونو می بوسید. بعد از نماز کلّی هم در مورد «آقا» صحبت کردیم و اسم مبارکشون که میومد دوتایی اشک می ریختیم. عاشقانه دوستشون داره. اون روز هر دومون برای کار مهمّی از خونه بیرون رفته بودیم. ولی هر دومون کارمونو فراموش کردیم. بعد از نماز ازم خواست ببرمش یه جایی که خودم خیلی دوست دارم و اونجا می شه به آرامش رسید. بی معطّلی گفتم بهشت زهرا، مزار شهدا. اونجا چه حالی بهمون دست داد دیگه بماند که اگه بخوام تعریف کنم به این زودیا تموم نمی شه. شاید هم یه روز تعریف کردم.

تمام این خاطرات رو تعریف کردم که فقط یه چیز بگم. آمریکا و صهیونیست داره تمام تلاششو می کنه که اسلام رو نابود کنه و مانع پیشرفتش بشه. ولی خدارو شکر اونقدر احمقه که نمی فهمه با این کارا، داره تعداد مسلمونا رو بیشتر می کنه. بله، واقعاً همینطوره که خدا خودش از دین اسلام و قرآن محافظت می کنه. همونطور که از پیامبرانش در برابر تمامی گزندها، در برابر آتش و از خانه اش در برابر هجوم سپاه ابرهه محافظت کرد.

... و انّا له لحافظون

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 08:40 ب.ظ | نظرات()