تبلیغات
بصیر شدن - رأس فتنه: امام در خواب با ماست...!
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
رأس فتنه: امام در خواب با ماست...!
یکشنبه 4 مهر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

طرح نوشت : به جناب هاشمی : عالیجناب رئیس ! امام بیداری ها را دریاب … امام رویاها سودایش همین امام زنده است …

جناب آقای رأس فتنه می خوان خوابشونو برامون تعریف کنن. خوندنش خالی از لطف نیست.

ــ دیشب امام اومد به خوابم. گفت: اکبر! گفتم: بله امام. اجازه بدید دستتونو ببوسم! گفت: نخیرم. لازم نکرده. کسی که دست بوس اجنبی شده، لیاقت دست بوسی منو نداره. دست بوس من همیشه آسدعلی آقا بوده و هنوز هم هست. گوش کن چی بهت می گم. گفتم: بله امام. بفرمایید. گفت: این کاسه ماست رو می بینی؟ گفتم: بله. ناگهان دیدم یه چیزی خورد تو صورتم. نگاه کردم دیدم امام کاسه ماست رو پرت کرد طرفم! گفتم: برا چی این کارو کردید؟ گفت: مردک، بس که بی بصیرتی. بس که نمی فهمی. تو همونقدر که سربازای منو نشناختی، بیشتر از همونقدر سربازای آقای خامنه ای رو نشناختی. فکر کردی بعد از این همه گندی که بالا آوردی، اگه از من مایه بذاری می تونی سرشون کلاه بذاری؟ نخیر. اینا تربیت شدۀ آقا سیّد علی خامنه ای هستن. برا همین عقلشون به چشمشون نیست. عقلشون به امر رهبرشونه. فکر کردی من برا چی با دلی آرام به جایگاه ابدی سفر کردم؟ برای اینکه می دونستم بعد از من کی قراره رهبری امّت اسلام رو به دست بگیره. برای همین هم خیالم راحت بود. مطمئن بودم که با رهبری ایشون شما دیگه نمی تونید داستان جام زهر رو تکرار کنید یا هر وقت بخواید هر چیزی مطابق سلیقۀ شما پیش بره با اصرار و گریه و ننه من غریبم امری رو بهش تحمیل کنید. چون می دونستم با وجود رهبری آقای خامنه ای، تحمیل گری هم ورمی افته با خیال راحت سرمو گذاشتم زمین. حالا هم یا دست زن و بچّه هاتو می گیری و می رید به پاش می افتید و می گید غلط کردیم یا دست زن و بچّه هاتو می گیری و می رید به پاش می افتید و می گید غلط کردیم! وگرنه هر چی دیدی از چش خودت دیدی. بعد به امام گفتم: من دیگه باید بیدار بشم؟ اجازۀ مرخصی می فرمایید؟ فقط اینم بگم و ...! اگه می خوای سربازای خامنه ای باورت کنن، به جای اینکه الکی ادّعا کنی با من بود، واقعاً با خامنه ای باش. و اینم تا یادم نرفته بگم. الآنم که بیدار شدی نری الکی جار بزنی امام در خواب با ماست...؟! جمله رو کامل کن و بگو امام در خواب با ماست زد تو صورتم. بس که دلشون از دستم خون بود. گفتم: امام، حالا اجازه بدید دستتونو ببوسم. گفت: لازم نکرده. برو هر وقت آدم شدی بیا ببوس.

پس نوشت: این طرح عالی و بسیار جالب رو از وبلاگ دوئل(آقای میثم محمّدحسنی) کش رفتم. ان شاءالله که راضی هستند!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 10:30 ب.ظ | نظرات()