تبلیغات
بصیر شدن - ما دیر به دنیا آمدیم...!
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
ما دیر به دنیا آمدیم...!
چهارشنبه 7 مهر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

«...این روزها ای شهدا هجمه علیه ما زیاد شده. ما را متّهم می کنند به دیر به دنیا آمدن. به ما می گویند شما با امام هیچ عکسی نداشتید. البتّه، عمّار هم با پیامبر هیچ عکسی نداشت. این طلحه و زبیر بودند که راه به راه با پیامبر عکس یادگاری می انداختند. ما اینجا به هر کدام از سران فتنه انتقاد می کنیم تصاویر خودش با امام را به رخ ما می کشد. ما اینجا به هر خاری که نازکتر از گل می گوییم یک حرف برایمان درمی آورند. به هر فتنه گری که حرف می زنیم سابقه اش را به رخ ما می کشد. شاید سران فتنه ما بودیم که دیر به دنیا آمدیم. شاید ای شهیدان، اصلاً تقصیر شما بود که زود شهید شدید. آری، شما زود شهید شدید... دشمن در زمان هشت سال دفاع مقدّس آنقدر صداقت داشت که در لباس دوست ظاهر نشود. امّا در هشت ماه دفاع مقدّس ما به هر خاری که نازکتر از گل می گفتیم سابقه اش را به رخ ما می کشید. یکی با امام بود در پاریس، دیگری با امام بود در نجف، یکی با امام بود در ترکیه، آن دیگری با امام بود در هواپیما، یکی دیگر با امام بود در پلّکان هواپیما، یکی دیگر با امام عکس داشت در پلّۀ اوّل، یکی در پلّۀ دوم، یکی در پلّۀ سوم، یکی در پلّۀ چهارم، یکی در پلّۀ پنجم، دیگری در پلّه برقی پاویون فرودگاه...»1

این جملات برایتان آشناست. مگر نه؟ بله، این جملات را بارها و بارها از قلم بی نظیر آقای حسین قدیانی خواندید و چقدر نوشته های این قلم که جوهرش خون بابااکبر است، برایمان دلچسب و دلنشین است. اینها دلنوشتۀ یک جوان دهۀ پنجاه است و اوایل دهۀ شصت. من امّا می خواهم با عرض پوزش از خدمت ایشان، به همین سبک و با همین کلمات، دلنوشته ای بنویسم از یک جوان اواخر دهۀ شصت به بعد که نه امامی دیده و نه انقلابی و نه دفاع مقدّسی. آنچه که مرا واداشت این مطلب را بنویسم، حرفهای عدّه ای بود که کمی از ما بزرگترند و بعضی هایشان در جبهۀ دوست قرار دارند. الآن دوباره کامنت نگذارید که به حرفهای اینها توجّه نکن و اینطور نصیحتها رسالتم را هم فراموش نکردم. نمی خواهم جواب کسی را بدهم. حرفهای اینها فقط بهانه ای بود برای نوشتن. مدّتهاست که این مسئله قلبم را می آزارد و به خاطر خجالت از روی فرزندان شهدا نمی نوشتم. امّا دیگر نتوانستم تحمّل کنم و معذرت خواهی فراوان از این عزیزان می نویسم:

این روزها ای شهدای فتنه، ای شهید حسین غلام کبیری 18 ساله و ای شهید امیر ذوالعلی، حرف و حدیث در مورد ما زیاد شده. ما را متّهم می کنند به دیر به دنیا آمدن. به ما می گویند شما زمان جنگ کجا بودید؟

می گوییم دلم فلان اسباب بازی را می خواهد! یادش به خیر. کوچک بودیم و اسباب بازی می خریدیم. می گویند شما که اسباب بازی زیاد داشتید. امّا ما چه؟ تنها یک عروسک داشتیم که آن را هم مادرمان درست کرده بود یا تنها یک ماشین داشتیم که آن را هم خودمان با چوب درست کرده بودیم.

می گوییم چقدر سختی هست... درس خواندن سخت است... راه مدرسه و دانشگاه دور است... هوا سرد است... هوا گرم است... هر چه می گوییم در جوابمان می گویند شما قدر نشناس و ناشکرید. آن زمان خیلی سخت تر بود. وفتی برف می بارید آنقدر زیاد بود که برای رد شدن از این سمت کوچه به آن سمت باید تونل می زدیم. گاهی صدّام حمله می کرد و با ترس و لرز از کلاس فرار می کرده و به سوی پناهگاه می دویدیم.

گاهی پدرانمان از ما دور می شوند و دلتنگی می کنیم می گویند این که چیزی نیست. ما در دوران کودکی هیچ وقت پدر را ندیدیم.

خلاصه هر چه می گوییم خودشان را به رخ ما می کشند. شاید تا این جای قضیه خیلی بد نباشد. این ها را می گویند تا ما قدر آسایش خود را بدانیم. امّا بدترش آن زمان است که اگر حرفی بزنیم و یا به کسی انتقادی بکنیم، می گویند شما بچّه اید... شما که سختی نکشیدید... شما که جنگ ندیدید... شما که نمی دانید دوری از پدر یعنی چه... شما که نمی دانید سختی یعنی چه... شما که نمی دانید وقتی جنگ می شود و خانه ها ویران می شود یعنی چه... شما که نمی دانید مهمّات نرسیدن به جبهه یعنی چه... شما که نجنگیدید... شما که برادرتان و دوستتان در بغلتان جان نداده... شما که نمی دانید چند شبانه روز نخوابیدن یعنی چه... شما که نمی دانید گرسنگی یعنی چه... شما که همیشه در آسایش و راحتی بودید... شما که مجبور نبودید در بدترین شرایط در صف نان و نفت و گوشت و مرغ و تخم مرغ و ... و حتّی سیگار بایستید. شما که... و شما می دانید این «شما که» چقدر قلب آدم را آتش می زند. شاید آنها که بزرگتر از ما هستند فقط از یک گروه این حرفها را می شنوند و آن هم گروهی که با امام عکس یادگاری دارند. ما نسلی که نه جنگ دیدیم و نه امام امّا از دو گروه. یکی همانها که با امام عکس یادگاری دارند و دیگری گروهی که زمان جنگ سختی کشیدند و بچّگی نکردند و حالا هم که بزرگ شدند، درگیر فتنه شدند. قبول دارم که نسل من هم اگر پای بحثشان بنشینی از یک چیز دیگر شکایت می کنند. ما امّا خودمان هم قبول داریم که حتّی از فرزندان اواخر دهۀ پنجاه و اوایل دهۀ شصت دیرتر به دنیا آمدیم و خودمان حسرت نسلهای گذشته مان را می خوریم. نمی دانم. شاید هم مرغ همسایه غاز باشد! ولی جالب است؛ آنها گاهی این حرفها را مانند چماقی بر سرمان می کوبند و متوجّه شاید نباشند که با دل ما چه می کنند. مایی که حسرت دیدار امام، شهدا و حال و هوای باصفا و بدون ریای آن روزگاران بر دلمان است و هر گاه از آن زمان سخن می گویند، حتّی از برنامه های تلویزیونی، چقدر غبطه می خوریم. هیچ کس از دل ما خبر ندارد. هیچ کس نمی تواند درک کند نداشتن خاطرات شیرین از دوران کودکی یعنی چه؟ آنها ای شهدا اتّفاقاً بیشتر از ما کودکی کردند. کودکی آنها زلال تر و ناب تر بود. بازیهایشان صمیمی تر، خاطراتشان بیشتر، زندگیشان بی ریاتر و آرام تر. پای سخن هر کدامشان که می نشینیم کتابی از خاطراتند از دوران کودکی. کودکیشان درست است که همزمان با جنگ بود، امّا خاطره انگیز بود. امّا... امّا نسل من زمانی کودکیش را می گذراند که تازه جنگ تمام شده بود و همه داغدار بودند. داغدار فرزندانی که مثل گل پرپر شدند در جبهه های حق علیه باطل... داغدار امام سفر کرده بودند... بزرگترها بی حوصله بودند از بس سختی دوران جنگ و دوری ها را تحمّل کرده بودند و...! نمی دانم چرا با آمدن ما به یک باره تمام آن صفا و صمیمیت جمع شد و هیچ کداممان مثل نسل قبل از خودمان خاطرات نابی نداریم. بله ای بزرگترها، ای نسل قبلی ها... ما از شما بیشتر حسرت می خوریم. چون تا زمانی که بچّه بودیم، نتوانستیم بچّگی کنیم و خاطره ای نداریم، وقتی هم که بزرگ شدیم و فهمیدیم دور و برمان چه خبر است، زمانی شد که جرقّه های فتنۀ 88 زده می شد. خیانتهایی که هاشمی و خاتمی و ... کردند و شروعی شد برای فتنۀ 88 و ما که هیچ تجربه ای نداشتیم و جنگی را ندیده بودیم و وقتی نام جنگ می آمد فقط خاکریزها و دو گروه که مقابل هم ایستادند و به هم شلیک می کنند که این را هم فقط تلویزیون به خورد ما داده بود در ذهنمان مجسّم می شد، ناگهان درگیر جنگی خطرناک شدیم. جنگی که اگر لحظه ای اشتباه می کردیم، کشته نمی شدیم، بلکه مسیر درست را گم می کردیم و خسران زده می شدیم. از شما بیشتر برای ما سخت بود این جنگ. این نبرد نرم. ما حتّی آن اخلاص شهدا را از نزدیک ندیدیم و فقط شنیدیم. ما هیچ ندیدیم. فقط شنیده بودیم. از امام، از شهدا، از جنگ، از سختیهای جنگ، از همه چیز فقط شنیده بودیم و تصاویری دیده بودیم و شنیده ها که همه اش واقعایت ندارد. یا کم گویی می شود و یا زیاده گویی و اغراق. شما تجربۀ جنگ سخت را داشتید و حالا جنگ نرم را تجربه می کردید. پس کمی کارتان راحت تر بود تشخیص دوست از دشمن. شاید خودتان در جبهه نبودید، ولی آن حال و هواها را درک کردید. جنگ سخت مسلّماً خیلی راحت تر از جنگ نرم است. چون دشمن صادقانه می جنگد و «آنقدر صداقت دارد که در لباس دوست ظاهر نشود.» امّا در جنگ نرم کافیست لحظه ای اشتباه کنیم. در این نبرد، ما بی هیچ دانسته ای و بی هیچ تجربه ای وارد جنگی شدیم. امّا... امّا با این حال فهمیدیم که راه راست و راهی که باعث سعادت می شود، راه ولایت فقیه است. ما رهبر را تنها نگذاشتیم و علی رغم سنّ کممان که شما به سخره می گیرید و به ما می گویید بچّه، و علی رغم اینکه هیچ ندیده بودیم، امّا همپای شما و دوشادوش شما از حقّ و حقیقت، از ولایت فقیه دفاع کردیم. اتّفاقاً ما بر خودمان واجب تر می دانیم تا در این نبرد، رهبرمان را تنها نگذاریم. می دانید چرا؟ چون می خواهیم هر کار که شما و نسل قبل از شما برای امام کرد و ما نتوانستیم یعنی نبودیم که بتوانیم، برای عزیز دلمان، محبوبمان و معشوقمان امام خامنه ای بکنیم. ما برای یک نفر و به اندازۀ دو نفر جانفشانی می کنیم تا هر کاری که شما آن زمان کردید و ما به خاطر دیر به دنیا آمدنمان نکردیم، جبران کنیم. بله ما دیر به دنیا آمدیم ولی از این بابت خدا را شاکریم و اگر تمام عمر بنشینیم به شکرگزاری از خدا فقط برای همین یک نعمت، باز هم کم است. چرا که گویا خواست خدا این بود که ما دیر به دنیا بیاییم تا به دلایلی که گفتم مجبور شویم برای رهبر مقتدر و مظلومی چون مولای عزیزمان، امام خامنه ای با همّت مضاعف سربازی کنیم و قدر این رهبر فرزانه و عزیز را بیشتر بدانیم. ما دیر به دنیا آمدیم ولی یاد گرفتیم راه و رسم شهادت را، همانطور که حسین غلام کبیری ثابت کرد بسیجی امام و جنگ ندیده هم کم از بسیجیان جنگ دیده نمی آورد. ما راه و رسم شهادت را آموختیم چون پرورش بافتۀ مکتب امام خامنه ای هستیم.

ای مولایم، ای رهبر آزاده ام، جانم به فدایت. درست است که ما امام ندیدیم، انقلاب ندیدیم و دفاع مقدّس ندیدیم، امّا به جای همۀ این نبودن ها و ندیدنها، تو را می بینیم که جانشین همۀ ندیده های مایی. ما امام خمینی را در صورت و سیرت تو می بینیم. ایثار و اخلاص شهدا را در تو می یابیم و رسم مبارزه را از توی می آموزیم.

ای مولای ما، دعا کن برای ما. دعا کن کاری نکنیم که از ما ناامید شوی. روز مرگ ما نه آن روزیست که جناب عزراییل ما را قبض روح کند، بلکه آن روزیست که تو از ما ناامید شوی. ای مولای ما، برایمان دعا کن. دعا کن در راه خدا و دفاع از اسلام و ولایت فقیه شهید شویم که این منتهای آرزوی ماست. آقا جان، بزرگترین تأسّف ما این است که فقط یک جان داریم. ای کاش چند جا داشتیم و چند بار  فدایت می شدیم...

*ابوالفضل علمدار/ خامنه ای نگهدار*

پس نوشت: کامل این متن زیبای آقای قدیانی را با صدای دلنشین خودشان از اینجا دانلود کنید.(برای دانلود راست کلیک کرده و گزینۀ save target as را بزنید)

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 07:38 ب.ظ | نظرات()