تبلیغات
بصیر شدن - جستجوگر نور...
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
جستجوگر نور...
جمعه 16 مهر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

جستجوگر نور؛ شهید مجید پازوکی

نوروز سال 78 در دوکوهه هر طور بود گیرش انداختند و بعد از چند سؤال اینطور گفت:«این راهیه که باید رفت؛ یکی تصادف می کنه، یکی سکته و ...، چه بهتر که آدم جونشو جایی خرج کنه که به درد بخوره و چه جایی بهتر از پیدا کردن پیکر مطهّر شهدا که خیلی خانواده ها خوشحال می شن... زمان جنگ بچّه بسیجی ها دنبال عشقشون بودن. اینجا هم همونه. داریم می دویم تو منطقه دنبال کاروانی که ازش جا موندیم تا بهش برسیم. کار به کس دیگه ای هم نداریم. می خوایم خودمونو نجات بدیم، چون راهی که مونده خیلی سخته. اینقدر نازکه که همه دارن می افتن...»

بله، پیدا کردن پیکر پاک و مطهّر شهدا برای آقا مجید بهانه بود. هفتاد ماه سابقۀ حضور در جبهه داشت و در این هفتاد ماه، شصت درصد از پیکر مطهّرش به خیل شهدا رسیده بودند و او دنبال راهی می گشت تا چهل درصد دیگه رو هم به جمع دوستاش برسونه.

بعد از جنگ، دیگه آروم و قرار نداشت. دلتنگ رفقاش بود و آرزو می کرد زودتر به جمع دوستاش برسه. دلتنگیشو هیچ چیزی آروم نمی کرد. هر چی نباشه هشت سال از بهترین سالهای زندگیشو با این بچّه ها گذرونده بود. حالا چطور می تونست تحمّل کنه تمام دوستاش برن و خودش تنهایی توی این دنیا بمونه. نه، دوستاش اونقدر بی معرفت نبودن که اونو تنها بذارن. درسته که الآن جمع همه شون جمعه، ولی جای مجید پازوکی خالیه. کی می تونه جای خالیشو پر کنه جز خودش؟

هر از گاهی شهدا دست از خاک بیرون می آوردن و خودنمایی می کردن تا به آقا مجید بگن که ما هنوز فراموشت نکردیم. بعد از جنگ خیلیا رفتن دنبال زندگیشون. ولی مگه مجید می تونست دل از این خاک مقدّس بکنه؟ همونجا موند تا دل خانواده های چشم انتظار رو شاد کنه. چه شهدایی که تفحّص نکرد. یادته؟ شهدایی که وقتی یه نشونه ازشون می دیدی، با خوشحالی خاک رو زیر و رو می کردی و وقتی اسمشو می فهمیدی چقدر بیشتر خوشحال می شدی که مادری از چشم انتظاری درمیاد. امّا امان از لحظه ای که شهیدی رو پیدا می کردی و با خوشحالی از زیر خروارها خاک می کشیدی بیرون و نشونه و پلاکی ازش پیدا نمی کردی... چه لحظۀ دردآوری. یادته توی کانال، بند پوتینی رو دیدی که از لای سیمان و بتون زده بود بیرون. به هر مصیبتی بود اونجارو خراب کردی تا به اون شهید برسی. امّا... امّا به جای یه شهید، به پنجاه گل برخوردی که بعثیهای حیوون، برگاشونو با سیم خاردار به هم بسته بودند و زنده به گور کرده بودند!

چقدر دلت می خواست شهید بشی. شب آخر، وقتی بچّه ها برای شام صدات کردن بری پیششون، نمی رفتی. همه ناراحت شدن که چرا آقا مجید نمیاد با ما شام بخوره؟ امّا تو تحت تأثیر تصاویری قرار گرفته بودی که از تلویزیون پخش می شد. تصاویر کودک شش ماهۀ فلسطینی که به دست صهیونیستهای جنایتکار به شهادت رسیده بود. گفتی:«ببین، لیاقت این بچّۀ شش ماهه بیشتره که شهید شد. ولی من چی؟!» تا اینکه فردای اون روز...

فکّه مدّتها منتظر این لحظه بود. از سال هفتاد و دو که سیّد شهیدان اهل قلم رو به آرزوش رسونده بود، منتظر بود این لحظه برسه. تو و آقا سدمرتضی دنبال این بودید که هر کدام به طریقی دل خونواده های شهدارو خوشحال کنید و فکّه آرزوش این بود دل شمارو شاد کنه. به خاطر همین مینهایی رو برای روز مبادا تو دل خودش نگه داشته بود تا کسانی که زمان جنگ جا موندن تا رسالتی رو انجام بدن، بعد از پایان رسالتشون اونارو رو کنه و با این بهانه این جامونده های هشت سال دفاع مقدّس رو به کاروان عظیم شهدا برسونه. روز هفدهم مهر سال هشتاد، مثل همیشه وضو گرفتی و با نام خدا شروع به تفحّص کردی. ولی این بار زیر خاکها نه دنبال پیکر شهید، که دنبال خود شهادت می گشتی. می دونستی این بار دیگه دست خالی برنمی گردی. تا اینکه بالاخره سر و کلّۀ مین والمری پیدا شد. خدا می دونه دل چند خونواده رو شاد کردی و چند مادر شهید گفتن:«دل مارو شاد کردی. خدا دلتو شاد کنه.» تنها چیزی که می تونست دلتو شاد کنه شهادت بود و این بار، فکّه، دلتو شاد کرد و به کاروان شهدا رسیدی و انتظارت پایان یافت.

امّا آقا مجید، اینجا، تو جبهۀ جنگ نرم، روزانه بسیجیان زیادی به شهادت می رسن. این بار نه بعثیا که بعضیا با تانکهاشون از روی سر ما بچّه بسیجیا رد می شن و مغزمونو متلاشی می کنن. ما بسیجیان خامنه ای عزیز و قهرمان امّا برای اینکه رهبرمون تنها نمونه، زود خودمونو جمع و جور می کنیم و به کارمون ادامه می دیم. گاهی با زیارت عاشورا، گاهی با نماز، گاهی با گریه و ... خودمونو آروم می کنیم و دوباره برمی گردیم به جبهه. امّا گاهی هم با اومدن سر مزار شما و همقطارانتون و خوندن زیارت عاشورا و ادای نماز و گریه، روح و جانمونو جلا می دیم و به خون شما قسم می خوریم که تحت هیچ شرایطی رهبر عزیز و مقتدر و مظلوممونو تنها نذاریم و تا آخرین قطرۀ خونمون برای زنده نگه داشتن حق و نابودی کامل باطل، از پا ننشینیم...

امّا اینجا کسی نیست که این بسیجیان عزیز رو تفحّص کنه. اگه هم تفحّص کنه چیزی پیدا نمی کنه. چون این بار، پیکر پاک شهدا، نه زیر خاک که زیر هزاران سایت مدفون می شه و ...! شهدای اینجا، همه شون بدون استثنا بدون پلاک هستند و مظلوم و گمنام.

«یک روز از تو پرسیدند:«برای چی این همه توی منطقه موندی؟ گفتی:«اگه تمام رفقات جایی باشن و تو پشت اونجا مدام در بزنی و یک لحظه در رو به روت باز کنن و تو حال و هوای اون طرف رو ببینی که همه نشسته ان و دارن صفا می کنن دوست نداری بری پیش اونا؟ اگه یه بار دیگه در رو به روت ببندن و بگن هنوز نوبت تو نیست، تو پشت اون در می مونی یا رها می کنی و می ری؟» توی دستنوشته هات هم گفتی:«... خدایا، تو می دونی تکلیف از ما تمام شده ولی به امر امام عزیز با مرکب عشق می آیم و که با عشق است که می توان به راه حسین(علیه السّلام) ادامه داد و حسین وار آمده ایم هرگاه نایب بر حقّ روح الله و سیّد مظلوم، خامنه ای عزیز و هارون زمان امر به جهاد کند، جان ناقابل خود را نثار پرچم مقدّس اسلام ناب محمّد که اینک به دست ولی مسلمین آقای خامنه ای است فدا کنم...»

اکنون این بسیجیان از تو یاد گرفتن که تحت هر شرایطی، ولی امر مسلمین را تنها نگذارند تا زمانی که پرچم مقدّس اسلام ناب محمّدی را با دستان قطع شده اش که در دستان بریدۀ ابوالفضل العبّاس(علیه السّلام) است، به دست منجی عالم بشریت، حضرت مهدی موعود(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) بسپارد.

***دستنوشته ای از سردار عاشورایی، شهید مجید پازوکی:

... ای خانوادۀ عزیز، مرا ببخشید که دور از شما بودم و حقّ شما را ادا نکردم. ای پدر و مادر عزیزم، سالها زحمت کشیدید و زخمهای مرا مرحم کردید، خدا مزدتان دهد. ای همسر عزیزم، خداوند با صابران است و این قول قرآن است، نه من عاصی. تحمّل دوری، کمبودها و زخم زبانها جز با توسّل و توکّل جبران نمی شود. پسران خوبم، می دانم که عاشق اسلام و ولایت فقیه هستید، نکند به خاطر رضایت چند دنیا پرست، رضای خدا را زیر پا بگذارید، سرباز امام زمان بشوید ان شاءالله. اینک خداحافظ. ان شاءالله وعده دیدار، ظهور امام زمان اگر مولا اجازه داد.دعای خیر، صلوات، نماز واجب، نماز شب، کمک به فقرا... فراموش نشود. منتظر مولای ما مهدی باشید.

والسّلام.

غلام و نوکر بچّه های فاطمه(سلام الله علیها)

***بخشی از وصیت نامۀ شهید مجید پازوکی:

وصیت من به تمام راهیان شهادت، حفظ حرمت ولایت فقیه و مبارزه با مظاهر کفر تا اقامۀ حق و ظهور ولی خدا امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) ان شاءالله. نکند ولی خدا را تنها بگذارید رو خدای نکرده مثل امام علی غریب شود. به هوش باشید، روزی می رسد و امام زمان می آید، شرمندۀ او نباشید. با عشق به شهادت و آماده شدن برای قیام حضرت مهدی(علیه السّلام) با دعا و توسّل به اهل بیت و زنده نگه داشتن عاشورا و محرّم، خود را از ظلمات آخرالزّمان حفظ کنید که راه بسیار خطرناک و تاریک است و گوسالۀ سامری و گوساله پرستان بسیارند.

وصیّتم به فرزندانم: برای خدا خالص و طاهر کار کنید و هرگز دروغ نگویید حتّی به شوخی. صداقت و راست گویی اوّلین کلید نجات است و دروغ کلید هر بدی. هر کار دوست دارید انتخاب کنید ولی سرباز امام زمان(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) باشید یعنی آبروی امام زمان باشید که او همیشه ناظر اعمال شماست.

 

***پس نوشت1: خدایا، مرگ مرا شهادت در راه خودت و برای حفظ اسلام و دفاع از ولایت فقیه قرار بده. تو ای معبود من می دانی که من شهادت را نه از روی هوی و هوس و یا برای رسیدن به بهشت که برای رسیدن به تو می خواهم...***

پس نوشت2: بسیجی به امر خدا و پیروی از شهدایی همچون شهید پازوکی، هرگز دروغ نمی گه. ضمناً در مورد خودش کینه ای هم نیست. ولی از کسانی که با ولایت فقیه دشمنی کنند و کسانی که از دشمنان ولایت فقیه دفاع کنند نمی گذره مگر اینکه به راه ولایت مطلقۀ فقیه که ادامۀ ولایت انبیاست برگردند. امّا این وسط ادب بعضی هایی که مدّعی باادب بودن هستند معلوم شد. حالا بعضی ها به خودشون نگیرن، چون یه نفر یا دو نفر نیستند. من اینو کلّی گفتم. حالا اگه کسی دوست داشت به خودش بگیره به من ربطی نداره!

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 01:11 ب.ظ | نظرات()