تبلیغات
بصیر شدن - جادّۀ سه شنبه شب قم
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
جادّۀ سه شنبه شب قم
چهارشنبه 28 مهر 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

مستی نه از پیاله و نه از خم شروع شد؛

                                                   از جادّۀ سه شنبه شب قم شروع شد...

و این بار جادّۀ سه شنبه شب قم، نورانی تر و عطرآگین تر از همیشه شد. زمین قم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد که قدمگاه نایب بقیّةالله شده در این روزهای دهۀ کرامت. در روز میلاد حضرت امام رضا(علیه السّلام) چه عیدی گرانبهایی گرفتند مردم قم.

امّا بگذارید بگویم سه شنبه شب، آن هنگام که خواهران عزیز و برادران ارجمند قمی از شدّت خوشحالی حضور ولی امر مسلمین در شهرشان خوابشان نمی برد، این طرف کسانی که پیرو ولایت و عاشق مولا هستند چه حالی داشتند.

این طرف، عاشقان ولایت، از حسرت خوابشان نمی برد. فرزند شهیدی همیشه به من می گوید:«از بچّگی مادرم در گوشم خوانده که مبادا احساس یتیمی کنی. تو بابا داری. بابایی که همیشه به یادت است. بابای تو خامنه ای است.» من امّا می خواهم بگویم خامنه ای نه فقط بابای فرزندان شهدا، که بابای همۀ ماست. این روزها که بابایمان از نظر مسافت جغرافیایی دورتر از همیشه شده، دلمان برایش تنگ شده. تنها دل خوشیمان این است که هر شب در قاب تلویزیون چهرۀ ماهش را ببینیم. امّا آن هنگام هم، چشمانمان از شوق دیدار روی ماه نایب منجی، بارانی می شوند و اجازۀ دیدار بابای خوبمان را نمی دهند.

ببخشید. دیگر نمی توانم بنویسم. باور کنید این روزها آنقدر دلم تنگ محبوبم است که قلمم از نوشتن باز می ایستد. کلمات زیادی در ذهنم دور می زند، امّا به محض اینکه می خواهم روی کاغذ یا صفحۀ وبلاگ یادداشت کنم، از ذهنم خارج می شوند.

باور کنید چشمانم آنقدر خیس شده اند و دستمانم آنقدر لرزان که نمی توانم بنویسم. لااقل تا وقتی این دلتنگی تسکین نیابد نمی توانم و این دلتنگی تسکین نمی یابد مگر با وصال.

التماس دعا.

 

به قول استاد هپلی که این روزها اونم حال و روز بهتری نداره، یه راز اینجاست. منتها راز من این مدلی نیست که روش کلیک کنید و Save target as رو بزنید. باید بازش کنید!

پس نوشت 1ـ من متأسّفانه خودم نتونستم برم قم. ولی یکی از دوستانم که رفته بود قول داده بود یه ساندیس حکومتی بیشتر بگیره و بیاره برای من. باخبر شدم که متأسّفانه این بار هم حکومت ساندیس نداد. اخطار می کنم، این آخرین باری باشه که ساندیس نمی دیدها! روز قدس روزه بودن ملّت رو بهانه کردید و ساندیس ندادید، که البتّه بهانۀ نا به جایی بود، چون می تونستیم موقع افطار با ساندیس روزه مونو باز کنیم. شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان با دوستان رفته بودیم جمکران و از اونجا با وجود خستگی، با اتوبوس حکومتی یکسره رفتیم راهپیمایی، فقط به عشق ساندیس. امّا حسابی حالمون گرفته شد وقتی ندادن. حالا دیگه چرا ساندیس ندادید؟ شما از اوّل یا نباید مارو به ساندیس معتاد می کردید، یا حالا که این کارو کردید باید همیشه در چنین مراسمی بهمون ساندیس بدید!

پس نوشت 2ـ از دوستانی که این مدّت به خاطر کم پیدا بودنم نگران شده بودن عذر می خوام. آخه من ارزش نگران شدن دارم؟! نه. از اینکه دیر به روز می کنم هم عذر می خوام. دلیلش توی متن اومده. البتّه دلایل دیگه ای هم داشت که اونا بهانه بود و دلیل اصلی همینه که باعث شد متنم نصفه و بی سر و ته تموم بشه. پس نوشت یک رو هم الآن ننوشتم. یه موقع نگید اگه واقعاً حالت اینطوره که می گی پس چطور اینو نوشتی!

پس نوشت 3ـ می خواستم مطلب دیگه ای بنویسم. ولی هر کار کردم نشد. چون این روزها که مولایم امام خامنه ای در قم تشریف دارند، تمام فکر و ذکر و حواسم اونجاست و ... بگذریم. اگه بخوام یه کلمه دیگه از دلتنگی بگم خونه مونو سیل می بره!

پس نوشت 4ـ تنها آرزوم شهادت در راه خدا و ولایته. دعا کنید لیاقتشو پیدا کنم تا بهش برسم.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 11:38 ب.ظ | نظرات()