تبلیغات
بصیر شدن - مصاحبه جوان آنلاین با روایتگر شهدا
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
مصاحبه جوان آنلاین با روایتگر شهدا
دوشنبه 3 آبان 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

    پیش نوشت: 15 اسفند سال 1386، بعد از بیست سال از پایان جنگ، همراه کاروان راهیان نوری که قافله سالاران آن شهیدان والامقام، هادی صالحی و رضا کوه خیل بودند، به مناطق جنگی جنوب برگشتند تا خاطراتشان از زمان جنگ را مرور کنند و هشت سال دفاع مقدّس را برای کسانی که به دعوت شهدا به آن مناطق قدم گذاشته بودند روایت کنند. سخنانشان آنقدر شیرین و شیوا و خالصانه بود که زائران شهدا  هر لحظه همچون پروانه ای گرد شمع وجودش حلقه می زدند و لحظه ای از دست کسانی که طالب دانستن بودند، در امان نبودند.

خاطرۀ جالبی برایتان تعریف کنم. سال 86 که ایشان بعد از بیست سال دوباره پا به کربلای ایران گذاشته بودند، من هم اوّلین باری بود که می رفتم. آنجا، هر گاه مسئولین محترم کاروان دنبال ایشان می گشتند، نگاه می کردند که بچّه های کاروان کجا تجمّع کردند. همچنین هر جا می دیدند بچّه ها تجمّع کرده اند، مطمئن بودند که این دلاور مرد هشت سال دفاع مقدّس در حال سخنرانی بین آن همه عاشقان شهدا هستند و به ایشان اجازه نمی دهند که لحظه ای در آسایش باشند. به اعتراف خیلی از زائران قدمگاه شهدا، این صداقت و خلوص ایشان بود که آنها را جذب خود می کرد و همچنین سخنانی که از دل برمی آمد...

جناب آقای اسماعیل زمانی، جانباز شیمیایی دوران هشت سال دفاع مقدّس، کسی است که...

تعریف از ایشان خیلی سخت است. تعریف از ایشان را می گذارم به عهدۀ دوستانی که احیاناً این مطلب را می خوانند و ایشان را می شناسند.

اینک توجّه شما را به مصاحبه ای که روزنامه جوان(جناب آقای علیرضا محمّدی) با ایشان انجام داده جلب می کنم(شدم عین گوینده های اخبار!!!):

ما 4 كوتوله جهانگرد در جبهه بودیم

نوجوانی 17 ساله که ذکر  «یافاطمه الزهرا (س)» را به عنوان آخرین کلام قبل از شهادتش بر زبان جاری ساخت و در آغوش برادر به شهادت رسید. اسماعیل عصر یک روز مهرماهی به دفتر روزنامه آمد تا از برادر شهیدش بگوید.
از تجربه بکر و غریب شهادت برادر در آغوش برادر و خاطرات 17 ساله اش در کنار یک شهید. با او از هر دری گفتیم باز پای حرف به ساعت 4 بامداد روز بیست و دوم دی ماه سال 65 کشید. روی خاک سرد جزیره بوارین، عملیات کربلای 5. مقدر بود در آن ساعت، در گرگ و میش مبهم بوارین، ظهر عاشورا یک بار دیگر تکرار شود. باز برادری در آغوش برادر طعم شیرین شهادت را مزه کند و ندای «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» با فریاد ضعیف مهرداد روانه وجدان جریحه‌دار تاریخ شود. اسماعیل ماند تا اکنون راوی کربلای جبهه‌های ایران باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آغاز یک روایت

«با مهرداد 9 ماه فاصله سنی داشتیم. من متولد 11/11/47 هستم و او 21/5/48، در خیابان تهران‌نوی شهر تهران، ایستگاه قاسم‌آباد. مهرداد در کودکی بیمار شد و به واسطه تشنج ناشی از بیماری قسمتی از فک و دهانش انحراف پیدا کرد. این قضیه باعث شد تا وابستگی زیادی نسبت به من که برادر بزرگ‌ترش بودم پیدا کند و رفته‌رفته انس و الفت بین ما تبدیل به علاقه‌ای مافوق محبت برادرانه شد. چنانکه وقتی به كلاس اول دبستان رفتم...»

وقتی که اسماعیل به اول دبستان می‌‌‌‌رود مهرداد هنوز به سن مدرسه نرسیده بود، اما به هر بهانه‌ای پیش دبستانی را رها می‌کند تا با اجازه مرحوم خانم نیتی، معلم اسماعیل، در کلاس درس حضور یابد و کنار برادر روی یک نیمکت بنشیند. بعدها هم این دو برادر در تمامی مقاطع زندگی‌شان در کنار یکدیگر بودند، مخصوصا وقتی که انقلاب شد و بلوغ سیاسی و اجتماعی زودتر از حد انتظار، فکر و ذهن‌شان را درگیر کرد: « انقلاب که شد، من 10 سالم بود و مهرداد 9 ساله. به خاطر آنکه خانواده‌ای مذهبی داشتیم، با ورود به فعالیت‌های انقلابی هر دو در انجمن اسلامی مدرسه عضو شدیم و مهرداد با صوت زیبایش در مسابقات قرآنی مدرسه مقام اول را کسب کرد. شروع جنگ، آغاز مرحله‌ای نو در زندگی هر دوی‌مان بود.»

مربع رفاقت

جنگ دو برادر را به عضویت در بسیج می‌‌‌‌کشاند تا به عنوان کوچک‌ترین اعضای پایگاه بسیج روح‌الله شناخته شوند. در این زمان، اسماعیل و مهرداد دو دوست همسن و سال نیز یافته بودند که بعدها از این مربع رفاقت، تنها اسماعیل زنده ماند و سه نفر دیگر در عملیات‌های مختلف به شهادت رسیدند. روایت اسماعیل از رفقای شهیدش، حدیث غیرت چند نوجوان بود در آغاز راهی پر خطر: «شهید مجید مرادی‌حقیقی، شهید قاسمی، برادر شهیدم مهرداد و من، چهار دوستی بودیم که تصمیم گرفتیم به هر نحو ممکن به جبهه برویم. اما هیچ کس حاضر نمی‌شد ما را که در آن موقع 12-11 ساله بودیم به منطقه اعزام کند. یادم می‌‌‌‌آید همان اوایل آغاز جنگ به یک پادگان آموزشی رفتیم و هر چه گریه و خواهش کردیم، ما را به داخل راه ندادند. از طرف دیگر برادر بزرگ‌ترمان بهمن از آغاز جنگ در جبهه حضور داشت و با تعریفاتی که از منطقه می‌‌‌‌کرد بر آتش اشتیاق من و مهرداد می‌‌‌‌افزود.

این روند ادامه داشت تا اینکه اواخر سال 62 ما را به قم نزد برخی از علما بردند تا با صحبت‌های ایشان دست از اصرار برداریم، اما از همان قم فرار کردیم و به سمت بروجرد رفتیم! میانه راه ما را به مقر لشکر قم برگرداندند و آنجا برای اولین بار شهید زین‌الدین را دیدم. وقتی ایشان از نیت ما خبردار شد، خندید و گفت که سه نفر شما به‌اندازه یک اسلحه کلاشینکف نمی‌شوید، چطور می‌‌‌‌خواهید به جبهه بروید؟ پاسخ ما هم مثل همیشه اتخاذ استراتژی گریه بود. به هر حال بعد از مدتی هر چهار نفرمان را در اوایل سال 63 به مجنون شمالی اعزام کردند.»

چهار کوتوله جهانگرد

به دلیل سن کم و قد و قامت کوتاه این چهار دوست، رزمندگان آنها را با نام چهار کوتوله جهانگرد می‌شناختند که در ابتدا به عنوان سقای سنگرهای نگهبانی عمل می‌‌‌‌کردند و رفته‌رفته اسلحه به دست گرفتند:

«شرایط در مجنون شمالی واقعاً پیچیده بود. نزدیک‌ترین خط ما در آنجا به دشمن تنها 60 متر فاصله داشت. نقطه‌ای که از فرط اصابت گلوله توپ و خمپاره، مثل یک کاسه فرو رفته و بچه‌ها اسم محراب برایش انتخاب کرده بودند. سنگرهای نزدیک محراب خیلی نگهبانان خود را میزبانی نمی‌کردند و هر کس به آنجا می‌رفت به سرعت زخمی یا شهید می‌‌‌‌شد. ما وظیفه داشتیم که هر ازگاهی به نگهبانان این سنگرها آب برسانیم. هر چند این وضعیت خیلی پایدار نماند و کمی بعد در دو پاسگاه صفین و شریف که روی جاده خیبر (جزیره مجنون ) قرار داشتند به عنوان نیروی رزمی وارد عمل شدیم.» سال 64 که از راه می‌‌‌‌رسد، دیگر چهار کوتوله به عنوان نیروهای رزمی پذیرفته شده بودند. چنانچه در فراخوان عملیات والفجر8 دعوت می‌‌‌‌شوند و با گذراندن یک دوره آموزشی غواصی، جزو نیروهای آبی خاصی وارد عملیات می‌‌‌‌شوند. والفجر 8 دو ضلع مربع رفاقت را برای همیشه با خود می‌‌‌‌برد:

«در والفجر 8 به واقع شیپور شناخت مرد از نامرد نواخته شد. اگر بگوییم ایران با دو عملیات خود را در جنگ بیمه کرد، اولی بیت‌المقدس بود و دیگری والفجر 8، بچه‌های این عملیات همگی به حرف ولایت پای کار آمده بودند و با گذر از اروند حماسه بی‌نظیری را در تاریخ جنگ‌های بشری به نمایش گذاشتند. هر چند در این عملیات شهدای زیادی اهدا شد که دو نفر از این شهدا رفقای من و مهرداد یعنی شهیدان مرادی‌حقیقی و قاسمی بودند. در والفجر 8 برادر بزرگ‌مان بهمن هم حضورداشت که من و او هر دو زخمی شدیم و تنها مهرداد سالم از مهلکه خارج شد.»

روضه وداع

دوران نقاهت اسماعیل تنها دو ماه طول می‌‌‌‌کشد و با آغاز سال 65 دوباره هر دو برادر عازم منطقه می‌‌‌‌شوند. ابتدا عملیات کربلای یک و آزاد‌سازی مهران که در آن مهرداد زخمی می‌‌‌‌شود و به سرعت بهبودی خود را باز می‌‌‌‌یابد یا خودش را وادار به خوب شدن می‌‌‌‌کند تا کربلای5 را از دست ندهد! او نیز مثل هر شهید دیگری از بدو تولد عهدی با مولای خویش بسته بود که باید در زمان و مکان مقرر به آن عمل می‌‌‌‌کرد؛ ساعت 4 بامداد روز 22 دی ماه سال 65... عاشورای بوارین.

شهید مهرداد زمانی

«در کربلای5 من و مهرداد آن قدر تجربه کسب کرده بودیم که مسئولیت‌هایی را برعهده بگیریم. عملیات روز 19 دی ماه آغاز شد و گردان ما ساعت 9 شب روز بیست و یکم از فرمانداری خرمشهر عازم شد. آن شب شب وداع و روضه‌خوانی بود. مهرداد با صدای زیبایش روضه وداع خواند و او هم مثل خیلی‌های دیگر پارچه یادگاری مرا امضا کرد. این پارچه را از سال 64 برای جمع‌آوری امضای رزمندگان تهیه کرده بودم که جالب است بدانید از سی و چند نفری که آن را امضا کرده‌اند، حدود 30 نفر به شهادت رسیده‌اند. مهرداد هم در طول مدتی که پارچه را تهیه کرده بودم آن را امضا نکرده بود تا اینکه در شب وداع این کار را انجام داد. گویی به او الهام شده بود که آن لحظات آخرین روزهای عمرش هستند و با سوز وگداز خاصی روضه وداع را زمزمه کرد: «چه غمی دارم، خریدارم خداست / مشتری جنس بازارم خداست... می‌‌‌‌روم تا با خدا سودا کنم.»

سودای سرخ مهرداد و شهدای گردان امام سجاد(ع) با خدای خودشان، آغاز شده بود.

عاشورای بوارین

بوارین نام منطقه‌ای در شلمچه است که به دلیل احاطه فصلی اش با آب به آن جزیره بوارین نیز گفته می‌‌‌‌شود. این جزیره مکانی بود که باید مهرداد یکی از بکرترین تجربه‌ها را به آغوش برادرش هدیه می‌‌‌‌کرد. در ساعات اولیه شب بیست و یکم، اسماعیل از چند ناحیه زخمی می‌‌‌‌شود و مهرداد با شال و چفیه خودش جای زخم‌ها را می‌‌‌‌بندد. شال در هنگام مصاحبه دست اسماعیل بود و هیجان خاطره آن شب در نگاهش موج می‌‌‌‌زد:

«زخمی که شدم، مهرداد سریع به دادم رسید و زخم‌هایم را با شالش بست. شهید عبدالله شه‌روی، فرمانده گردان، کنار ما بود و به کمک او و چند نفر از بچه‌ها از درون یک لوله بزرگ رد شدیم تا بتوانیم از آتش شدید دشمن در امان باشیم. لوله طول زیادی نداشت. مهرداد جلو می‌‌‌‌رفت و من پشت سرش، می‌‌‌‌رفتیم تا در آن سوی این دالان فلزی، مهرداد را با شهادت آشنا کنیم. به محض اینکه از لوله خارج شدیم برادرم ساکت و بی صدا به روی سینه ام افتاد...!»

مهرداد می‌‌‌‌افتد. درست در آغوش برادرش. اسماعیل بهت‌زده (همان حسی که هنگام تعریف این خاطره داشت) چند بار برادر را صدا می‌‌‌‌زند، اما گلوله درست به قلب مهرداد اصابت کرده و توان هر گونه واکنشی را از او گرفته بود. نه کلامی، نه وصیتی و نه حتی پلک زدنی. تنها عشقی در اعماق قلبش، همان جا که 17سال محفوظش داشت تا در روز آزمون و امتحان آن را به نشانه سرسپردگی و هویتش بیان کند، مدد می‌‌‌‌رساند و قدرت گفتن یکی از زیباترین نام‌های جهان را به لب‌های او می‌‌‌‌دهد: «یا فاطمه الزهرا(س)»...
آخرین کلام شهید مهرداد زمانی، نام کسی بود که به گفته اسماعیل هرگز جرات نکرد روضه‌ا‌ش را بخواند و همیشه وقتی به روضه بی‌بی دوعالم زهرای اطهر می‌‌‌‌رسید، از برادر می‌‌‌‌خواست آن را بخواند تا خودش تنها شنونده باشد. عاشورا یک بار دیگر در بوارین تکرار شد تا اسماعیل زمانی به تأسی از مولای خود امام حسین(ع)، در آن هنگام که تن خونین ابوالفضل (ع) را بر دست می‌‌‌‌فشرد، برادر را در آغوشش شهید ببیند.

 

ادامه مطلب را حتماً بخوانید

مصاحبۀ قبلی روزنامه جوان با جناب آقای زمانی:

راوی باید از جنس جنگ باشد

گفت‌وگو با رزمنده‌ای که برادرش در آغوشش شهید شد و حالا راوی جنگ است...

در طول مصاحبه بارها اشک توی چشمانش جمع شد و هر بار با حرارت بیشتری به گفت‌وگو ادامه داد. موضوع مصاحبه‌ مان «روایتگری کاروان‌های راهیان نور» بود و هم صحبت‌ مان کهنه رزمنده‌ای راوی که از سن15 سالگی وارد جنگ شده و اکنون نیز در کسوت یک راوی همچنان به مبارزه ی خود ادامه می‌دهد.

با اسماعیل زمانی در سفر به مناطق جنگی جنوب آشنا شدیم. دعوت به مصاحبه‌اش کردیم و با خوش رویی پذیرفت. همان طور که ما نیز با اشتیاق ساعتی را در دفتر گفت ‌و گوهای روزنامه جوان هم صحبش بودیم.

* قبل از هر سوالی بهتر است با معرفی شروع کنیم.

اسماعیل زمانیهستم متولد 11/11/1347 در محله تهران نو تهران، از سال 1363 به جبهه رفتم و تقریباً تا پایان جنگ در جبهه‌ حضور داشتم. بعد از جنگ مدتی را به تحقیق و پژوهش در زمینه دفاع مقدس پرداختم و اکنون دو سالی است که به عنوان راوی نور در کاروان‌های راهیان نور انجام وظیفه می‌کنم.

* سال 63 شما تنها 15 سال داشتید، چطور در این سن کم به جبهه رفتید؟

در آن فضای دفاع از کشور که هر کسی سعی می‌کرد به نوعی دینش را به اسلام و کشور ادا کند، من هم مثل تمامی کسانی که در سنین نوجوانی به جبهه رفتند چون در محیطی مذهبی رشد و تربیت یافته بودم، احساس وظیفه کردم و به جبهه رفتم.

* همان طور که می‌دانید موضوع گفت‌وگوی ما در مورد روایتگری کاروان‌های راهیان نور است. می‌توانید تعریفی از این مقوله داشته باشید؟

برای باز کردن این بحث شاید بهتر باشد از تعریف لغوی روایت شروع کنیم و بعد به سایر جنبه‌‌ها برسیم. راویت از نظر لغوی یعنی بیان اتفاقات پیش آمده برای نسل حاضر، در قدیم راویان کسانی بودند که دیده‌های خود از وقایع را برای افراد دیگر تعریف می‌کردند و به این وسیله آن واقعه در یادها زنده می‌ماند.

در واقع روایتگری ما ریشه در روایت واقعه کربلا از سوی بزرگانی چون حضرت زینب کبری (س) و امام سجاد (ع) دارد.

 البته شاید اکنون با پیدایش وسایل ارتباط جمعی این مسأله تا حدودی کمرنگ شده باشد، اما من معتقدم که نقش راویان در کاروان‌های راهیان نور علاوه بر تعریف وقایع، تحلیل و تطبیق آن حوادث با مسائل و جریانات روز است که از این منظر می‌تواند بسیار مفید باشد. در واقع روایتگری ما ریشه در روایت واقعه کربلا از سوی بزرگانی چون حضرت زینب کبری (س) و امام سجاد (ع) دارد. همان طور که آن بزرگواران علاوه بر نقل وقایع کربلا به بیان و دفاع از ارزش‌ها و پیام‌های عاشورا نظر داشتند، ما نیز همین کار را در بحث روایتگری دفاع مقدس انجام می‌دهیم.

* ریشه یابی راویان نور در روایتگری واقعه کربلا نکته جالبی است، اگر موافقید کمی بیشتر به این مسأله بپردازیم؟

در این مورد به سخن رهبر معظم انقلاب استناد می‌کنم که فرمودند از واقعه کربلا 1400 سال می‌گذرد و هنوز بسیاری از وقایع و رویدادهای تاریخی تحت الشعاع این حادثه عظیم قرار دارد. اگر عاشورا از یک صبح تا بعد از ظهر بود، دفاع مقدس هشت سال طول کشید و به گفته خود آقا، گنجینه‌ای معنوی است که سال‌ها حرف برای گفتن دارد و هر چه ما تلاش کنیم باز هم زوایایی از این دوران وجود دارد که برای نسل حاضر تازگی و طراوت داشته باشد. به همین خاطر من همیشه سعی می‌کنم پیوند و تطبیق بین دفاع مقدس با واقعه عاشورا را برای بازدیدکنندگان روشن کنم. این موضوع که جنگ ما تأسی به عاشورا داشت و نگاهی به آینده و مسأله مهدویت.

* در صحبت‌هایتان اشاره‌ای به تطبیق حوادث دفاع مقدس با وقایع روز داشتید، آیا ایرادی به این نگاه تحلیلی گرفته می‌شود؟ منظورم از سوی بازدیدکنندگان است.

بله، گاهی افرادی چه با غرض یا بدون غرض، ایرادی به مباحث تعریف شده می‌گیرند که پاسخ من به آنها یک جمله است. اینکه هیچ کس نمی‌تواند جنگ را به نفع خود مصادره کند. اگر ما مباحثی را مطرح می‌کنیم حتماً با دلایل متقن و قابل دفاع است. بارها پیش آمده که مثلاً دانشجویی کل جنگ را به چالش می‌کشد و آن را به خشونت طلبی متهم می‌کند. پاسخ من نیز از روی آیات قرآن است که دفاع را به مسلمانان در صورتی که به کشورشان حمله شود، واجب دانسته و از همین رو ما نیز در هشت سال دفاع مقدس نجنگیدیم، بلکه از خاک و حرمت و شرف خود دفاع کردیم.

 

* با توجه به حساسیت مباحث تحلیلی و در کل مبحث روایت جنگ، یک راوی باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟

به نظر من یک راوی باید دارای سه ویژگی باشد. یک اینکه از جنس خود جنگ باشد. دوم مطالعه خوبی داشته باشد و با عنصر سوم یعنی محیط (مناطق جنگی) پیوند بخورند. از ترکیب این سه عامل است که یک راوی تبدیل به یک الگو می‌شود و پذیرش چنین الگویی برای جوانان راحت ‌تر صورت می‌گیرد. راوی باید مثل یک کوزه‌گر عمل کند. موضوع را با علم و احساس پرورش دهد و در شکل و شمایلی زیبا و هنری به ببیننده ارئه دهد.

* چه تفاوتی بین تأثیر روایت یک راوی نور با سایر موارد فرهنگی در خصوص دفاع مقدس می‌بینید؟ مواردی مثل یک کتاب یا فیلمی مستند با موضوع جنگ و...

گاهی که خود من یک کتاب در مورد جنگ می‌خوانم این سؤال برایم پیش می‌آید که این واقعه در کجا رخ داده است؟ اگر چنین سؤالاتی برای من که خود در جنگ بوده‌ام رخ می‌دهد، مسلماً برای دیگر خوانندگان نیز پیش می‌آید. همین مسأله تا حدودی از تأثیر آن مطلب می‌کاهد. اما یک راوی در حالی حرف‌های خود را به گوش شنونده می‌رساند که در محیط وقوع آن حادثه یا عملیات قرار دارد و همین تأثیر محیطی و بصری گفته‌هایش را چند برابر می‌کند.

 اما در ابتدای سال 88 اتفاقی برایم افتاد که طرز فکرم را تغییر داد. در خواب فرمانده گردانمان شهید عبداللـه شهروی را دیدم که با همان شکل و شمایل زمان جنگ آمده بود و می‌گفت ...

 وقتی از اروند که معنی چابک، سریع و زیرک دارد صحبت می‌کنیم، بازدیدکننده‌ در کنار این رود قرار دارد و همراه توصیف راوی به عینه رود را می‌بیند و بهتر می‌تواند عمق حماسه عملیات والفجر 8 و عبور رزمنده‌ها از این رودخانه پرتلاطم را حس کند. یا وقتی به سایر مناطق عملیاتی می‌رویم و به شنونده می‌گوییم که این خاک چشم و روح دارد، خون پاک شهدا و قلب‌هایشان در این خاک می‌تپد و این خاکی که رویش راه می‌روند جان دارد، مسلماً بازدیدکننده تأثیر زیادی می‌گیرد. بر همین اساس همیشه در سفرها سعی کرده‌ام آثاری از شهدا مثل پلاک، دست نوشته، یادگاری و...همراه داشته باشم و به جوانان نشان بدهم.

 * خاطره‌ای هم از همین تأثیراتی که گفتید دارید؟

خاطره که بسیار است. مثلاً دانشجویی بود که می‌گفت در طول 21 سال زندگی‌اش حتی یک رکعت نماز نخوانده و بعد از بازدید از مناطق جنگی تصمیم گرفته بود نمازش را به طور مرتب و اول وقت بخواند. به گفته‌ خودش، او و دوستانش برای تعطیلات نوروز در پی تفریحی می‌گشتند و از قضا کاروان‌های راهیان نور را انتخاب کرده بودند، انتخابی که به برکت وجود و حضور شهدا باعث تحول روحی عظیمی در این جوان شده است.

 * چطور شد که به عرصه روایتگری وارد شدید؟

باید اعتراف کنم که بعد از پایان جنگ تا سال 88 به مناطق جنگی نرفته بودم. دلیل این عدم حضور هم چیزی جز خجالت از روی شهدا نبود. هر چند همیشه دیدار از خانواده‌های شهدا و جانبازان جزو برنامه‌هایم بود، اما به نوعی به انزوا فرو رفته بودم و به تعبیر شهید باکری جزو دسته‌ای از رزمندگان بودم که بعد از جنگ دق می‌کنند و این دق کردن را برای خودم امری مقدس می‌دانستم. اما در ابتدای سال 88 اتفاقی برایم افتاد که طرز فکرم را تغییر داد. در خواب فرمانده گردانمان شهید عبداللـه شهروی را دیدم که با همان شکل و شمایل زمان جنگ آمده بود و می‌گفت الان نوبت شماست مطالب را بگویید و راه ما را ادامه بدهید. این رؤیا در کنار دیدار از خانواده شهدا و احساس دین برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره عزیزانشان باعث ایجاد انگیزه‌ ورودم به این عرصه شده بود، تا اینکه با پیش آمدن بحث جریانات بعد از انتخابات و هجمه‌ای که به مقدسات و ولایت پیش آمد، تصمیم قطعی شد. از همین رو در روایت‌هایم سعی می‌کنم برای روشن شدن افکار جوانان و به خصوص دانشجوها، تطبیقی بین شرایط زمان جنگ و شبهات پیش آمده در حوادث اخیر داشته باشم.

* به عنوان سؤال آخر بفرمایید که آیا کمبود یا دغدغه‌ای برای راویان نور متصور هستید؟

به نظر من اگر این کاروان‌ها در طول سال جریان داشتند بهتر بود. وقفه در این کاروان‌ها با توجه به حوادث و اتفاقاتی که در طول سال برای کشور و نظام اتفاق می‌افتد باعث می‌شود که ما نتوانیم به روز و به موقع دست به تنویر افکار جوانان بزنیم. از طرف دیگر ورود افراد کم تجربه و بعضاً مغرض به جمع راویان نور باعث ایجاد نگرانی‌هایی شده است که حتی‌الامکان سعی می‌کنیم نسبت به پاکسازی چهره روایتگران نور اقدام کنیم. از نظر آموزش راویان در سازمان مرکزی راویان نور نیز کاستی‌هایی مشاهده می‌شود که توجه صرف به مباحث نظری از جمله‌ آنهاست. با توجه به ورود راویان جوان به این جمع، لزوم آموزش‌های عملی و بصری در مناطق جنگی، بدیهی به نظر می‌رسد.

با زمانی در حالی خداحافظی کردیم که ناگفته‌های بسیاری در فحوای کلامش احساس می‌شد. از برادر شهیدش که در عملیات کربلای 5 در آغوش خود او شهید شد یا پارچه‌ای که روی آن از شهدای بسیاری امضا گرفته و طلب شفاعت کرده است. راوی نور روایتگر تاریخی بود از خون و شرف و شهادت. هر آنچه کلامش را سرخ می‌کرد و جای جای سخنانش را به عطر وجود شهیدی معطر.

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 08:46 ب.ظ | نظرات()