تبلیغات
بصیر شدن - افطار با بوسه بر صورت فرشته
                                               بصیر شدن





ألا و لایَحمِلُ هذا العَلَم إلّا أهلُ البَصَرِ و الصَّبر
افطار با بوسه بر صورت فرشته
شنبه 23 مرداد 1389

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

تازه هشت ساله شده بودم که وقتی دیدم بابا و مامان سحر بیدار می شن و سحری می خورن و تا اذان مغرب چیزی نمی خورن، چه حال خوبی دارن. این کارها برام بی مفهوم بود. اصلاً نمی دونستم این کارها برای چیه؟ ولی هر چی بود خیلی جالب بود. بابا قرآن می خوند و مامان هم کنارش. منم بغل دست بابا می نشستم و از من هم بهم که یاد داده بود قرآن بخونم، گاهی چند آیه ای رو ازم میخواست بخوندم. بعد بابا آیاتی رو که می خوندیم تفسیر می کرد. این برنامۀ همیشگی خونه مون بود. ولی ماه رمضون یه حال و هوای دیگه ای داشت. تا اینکه به آیه ای رسیدیم که در مورد ماه رمضون و روزه صحبت می کرد و بابا برام تفسیر کرد. اونجا بود که فهمیدم چرا این روزه گرفتنا و این کارای مامان و بابا برام قشنگه. بابا می گفت رمضان ماهیه که ما بنده ها به مهمانی خدا می ریم. اوّل خندیدم. گفتم اگه مهمونیه، پس چرا خدا می گه چیزی نخورید. در حالی که تو مهمونی همه ش برامون خوراکی میارن. گفت: چون خدا خیلی دوستمون داره. این دنیا گاهی وقتا می شه که همه چیز رو ازت می گیره، ولی در عوض اون دنیا صدها برابر بهت برمی گردونه. مهمونی خدا هم پذیرایی داره. اتّفاقاً خوراکی هم داره. ولی خوراکیش نه برای جسم که برای روحه. اگه قرار بود پذیرایی خدا هم مثل بنده ش باشه که نمی شد. پس چه فرقی بین معبود و عابده؟! خدا یه جور دیگه از بنده هاش پذیرایی می کنه و ...

خلاصه اون شب بابا برام خیلی از روزه و مهمونی خدا حرف زد. اونقدر که عاشق روزه گرفتن شدم. یه روز به بابا گفتم: منم می خوام مثل شما روزه بگیرم. گفت: خدا برای شما که هنوز به سنّ تکلیف نرسیدی و کوچولویی، روزۀ کلّه گنجشکی گذاشته. بعد گفت روزۀ کلّه گنجشکی چطوریه. امّا من اصرار کردم که روزۀ کامل بگیرم. بابا با این شرط اجازه داد که اگه وسط روز گرسنه شدم و ضعف کردم بخورم. منم قبول کردم. موقع افطار، بابا گفت: احسنت بر تو دختر خوب و قشنگم. بعد از افطار یه جایزۀ خوب پیشم داری. منم خیلی ذوق زده و خوشحال افطار کردم. بعد از افطار بابا گفت: خووووووب... حالا جایزه ت. صروتتو بیار جلو. بردم. بابا منو محکم تو بغلش گرفت و بعد صورتمو بوسید و چند لحظه ای تو بغل بابا جا خوش کردم. وقتی منو از خودش جدا کرد، احساس کردم صورتم خیس شده. به چشمای بابا نگاه کردم. پر از اشک بود. امّا لبخندی زد و گفت: خیلی خوشمزه بود و بهم چسبید. از این به بعد، با بوسیدن صورت فرشتۀ قشنگم افطار می کنم. بعد از اون روز تا یک هفته روزۀ کامل گرفتم و بابا بعد از بوسیدن من، افطار می کرد.

***                                                      ***                                                ***

تازه دو روز بود که وارد نه سالگی شده بودم. یک ماه مونده بود به ماه رمضون که بابا رفت جبهه. قبل از رفتن امّا بابا گفت: زهرا جان، فرشتۀ بابا، از امسال دیگه روزه گرفتن بهت واجب شده. حالا خیالم راحته که دخترم یکی از مهمونای خوب خداست و رسم مهمونی رو درس به جا میاره. بعد صورتمو بوسید و لبخندی زد و دوباره گفت: دخترم امّا همیشه حامی و پشتیبان ولایت فقیه باش که بدون ولایت، نمازها و روزه های قشنگت، قبول نیست. من هم اگه برنگشتم، تو بی پدر نمی شی. رهبرمون پدر توست که حتّی از من هم نسبت به تو مهربونتره و بهت عشق می ورزه. و بعد رفت. مامان پشت سرش آب ریخت. بابا گفت: منو ببخش که از این به بعد مجبوری تنهایی بار زندگی رو به دوش بکشی. دارم می رم پیش ارباب تشنه لبم حسین.

بابا همه ش صحبت از نیومدن می کرد. ولی نمی دونم چرا این بار برعکس همیشه که صحبت از نیومدن می کرد، من جیغ می زدم و گریه می کردم و جلوی صحبتشو می گرفتم، اتّفاقاً خیلی آروم بودم و مانع صحبتش نشدم...؟!

 ***                                                      ***                                                ***

زهرا حالا سر مزار بابا نشسته بود و می گفت: تو عملیات رمضان همون سال، بابا در منطقۀ زید به شهادت رسید. یکی از دوستان بابا برام تعریف می کرد: هر موقع می خواستیم افطار کنیم، بابات عکس تورو از تو جیبش در میاورد و با چشمانی گریان و لبخندی بر لب، عکستو می بوسید و بعد افطار می کرد.

از نحوۀ شهادت پدرش ازش پرسیدم. گفت: همون دوست بابا برام تعریف کرد که تو عملیات رمضان، در منطقۀ زید، به جایی رسیدیم که زمین گیر شدیم و نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. ناگهان دیدیم یکی از بچّه ها تیر خورد و روی زمین افتاد. بعد دیدم بابات عکستو درآورد و نگاه کرد و با خنده گفت: هنوز اذان نشده که افطار کنم. بعد عکستو گذاشت تو جیب روی قلبش کنار عکس امام و گفت: دخترم، ولایت فقیه رو تنها نذار. بعد رو به من کرد و لبخندی زد و با ذکر بسم الله الرّحمن الرّحیم و یا حسین حرکت کرد و رفت به سمت اون زخمی تا نجاتش بده. ولی خودش هم تیر خورد و با لب تشنه داخل قیر داغی که بعثیها اونجا تله کرده بودند فرو رفت و بعد از چند بار فریاد یا زهرا و یا حسین به شهادت رسید.

حالا ماه رمضون که می شه، هر روز میام کنار مزار بابا و با بوسه به مزار پاکش روزه مو باز می کنم. یک شب خواب بابا رو دیدم که بهم می گفت: لحظه ای که به شهادت رسیدم، اربابم امام حسین(علیه السّلام) و علمدار و سقّای کربلا، حضرت ابوالفضل(علیه السّلام) به استقبالم اومدن و بهم خوش آمد گفتند. بعد امام حسین دستمو گرفت و صورتمو بوسید و حضرت ابوالفضل منو سیراب کرد.

 

پس نوشت ها:

 

پس نوشت1: اینها صحبتهای فرزند شهیدی بود که روز پنجشنبه در بهشت زهرا سر مزار پدر دیدم و دوست نداشت اسمش را بگویم. من هم علیرغم میل باطنی ام خواسته اش را اجابت کردم.

پس نوشت2: از قبل از ماه مبارک رمضان روی مطلبی کار می کردم که به مناسبت فرارسیدن این ماه روی وبلاگ قرار دهم. امّا هر بار مشکلی پیش می آمد و وقتی دکمۀ ارسال را می زدم، مطلبم ارسال نمی شد. حالا به حکمتش پی بردم.

پس نوشت3: دیروز که رفته بودم امامزاده حسن کرج، صحنه ای را دیدم که برایم خوشحال کننده بود. تا به حال هر لباسی می دیدم که روی آن عکس داشت، معمولاً عکس ابی و اسی و جومونگ و سوسانو و کوفت و زهرمار و ... بود. بسیار مشعوف شدم وقتی دیدم آن لباس فروشی، لباسهایی دارد که روی آنها عکس چهرۀ ماه حضرت ماه و شهید همّت و شهید خرّازی و شهید آوینی و ... بود. جای بسی خوشحالی و مسرّت بود مخصوصاً که همانجا پسری را دیدم که لباسی با عکس یک جمجمه با دو استخوان به صورت ضربدر روی آن بر تن داشت. وارد لباس فروشی شد و گفت: یه دونه از این تی شرتا می خوام که روش عکس شهدارو داره. فروشنده پرسید: کدومش؟ گفت: آخه همه شون عشقن به مولا. نمی دونم. بعد از مکثی کوتاه گفت: اصلاً از هر کدومش یکی بده!!! بعد همانجا آن لباس عجیب و غریب را از تن درآورد و داخل سطل آشغال انداخت و به قول خودش برای افتتاح این لباسها در این ماه باحال(!)، تی شرتی را بر تن کرد که روی آن عکس حضرت ماه بود.

پس نوشت4: شهدا را یاد کنیم، حتّی با ذکر یک صلوات

پس نوشت5: التماس دعا

ارسال شده توسط رمضانپور در ساعت 09:58 ق.ظ | نظرات()